بیداری

تلخ ترین تراژدی ست

وقتی

تو را

در خواب دارم …



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()


عاشق شده ام بر تو ! تدبیر چه فرمایی؟

از راهِ صلاح آیم؟ یا از درِ رسوایی؟



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

چشااات منو داده به دستای باد !!!!!!!

دلم عشقتو از کی بخواد !

دل تو با دلم به سادگی راه نمیاد ..

ببین ..

دل من درارو همه بست..

توو دلم کی به جز تو نشست....



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()


دردم به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود ...
بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود ...
درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند ...
و انسان ناگزیر است با آن بمیرد ...
بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد ...



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین ! روی میز پره کادوهاییه که برام خریده :(((((((((

با یه کاغذ که روش نوشته :

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت!

آن زمان که خبر

مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

_بی قید

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مر

آتش عشق توخاکسترکرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد ..

 

:((((((((((((((((((((

نااااااااااااااااازنین :((((((((((((((((((((((((((((



تاريخ : دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

اون چیزی از دل من نمیدونست :(

من ترسوام نازنین آره :(

من ترسیدم بهش چیزی بگم ..

دلم آشوب بود بعد اون نمایش که همه اش حرفای دلم بود :(

بهش گفتم اگه یکی بترسه و چیزی نگه چی ؟

گف خب نباید بترسه !

ولی نازنین .. نازنین ..

چطور می تونسم با دل و جرات باشم ؟

چطورمیتونسم بهش چیزی بگم ؟

اگه ازم متنفر میشد چی ؟

نمیخواستم یه ثانیه کنار هم بودنو از دست بدم ..

به هرقیمتی که شده

حتی نگفتن واقعیت !

نازنین .. نازنین ..

من اشتباه کردم !

من دیر رسیدم .. دیییییر ...

درست وقتی که رویا اینجا رو ترک کرد ..

روز وشبم به این امید میگذره که برگرده ..

برگرده ..



تاريخ : سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

نازنین

نازنین

نازنین

نازنین

رویای من کجاس‌؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نازنین رویای من کجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا این نوشته های لعنتی تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااا

خدا چرااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!

چرا منتظرم نموند ............

نازنییییییییییین من رویامو از تو می خواااااااااااااااااااااام !!!!!!!!!!!!!!

چرا یه شب دیگه ننوشت برات ..

چرا این اتاق لعنتی خالیه ..

چرا رویای من نیست ..

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!

همه ی نوشته ها رو به امید پیدا کردنش خوندم ..

چرا کاری نکردی باهات حرف بزنه دیشب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لعنتیییییییییییییییییییی...



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

و دیگر هیچ !

ب ی    ا م ی د



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

 حال و احوال من چه فرقی می کنه چطور باشه ..

امشب شب آخر انتظار کشیدنمه ..

چیزی ازم نپرس

ازم نخواه چیزی بنویسم

چیزی بگم

از من هیچی نخوا نازنین !

هیچی ...

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

امید روزای آخره ..

توو اوج امیدواری نا امیدم نکن ..

بیا با هرکی که دوسداری :) ولی بیا

اگه این دل مال منه ، طاقت میاره ..

بیا فقط .. بذار تموم شه این امید مسخره !

بذار واقعیت رو ببینم ..

خدا یعنی چی میشه ..

تو که همه چیو میدونی چرا نمیگی ؟

بهم بگو انتظار کشیدنم بیهوده نیست ..

بگو بگو بگو بگو

خدایا تو که میدونی چرا ساکتی ..

حال من از اینی که هست خراب تر نمیشه ..

خدایا یه چیزی بگو ..

 



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

دیروز رفتم پیش یه استادی ..

میگم میشه برگه مو ببینم :دی میگه ببینی نمره ت کم میشه ها :دی

گفتم فک کنم الان کم شه بهتر باشه .. آخه من کامل نوشتم نمی دونم چرا کم شدم

برگه رو داده :دی

چه شاهکاری :دی

نوشتم 0.055m=51.4mm

:دی استادم گیییییییییر :دی میگه این تساوی چطور برقراره :))))))))))

گفتم به خدا استاد من هزار تا چیز فک می کنم صدهزار تاچیز متفاوت مینویسم :دی

1 نمره کم کرده بود ازم :دی

گفتم حق باشماست ولی خب حواس پرتی یا بی دقتی بخشی از امتحانه..

منم جای شما باشم کم می کنم ..

آخه نازنین کی باورش میشه آدم انقققققققققققد چرت بی دقتی کنه

یعنی اصن دست و مغز هماهنگ نیس برای نوشتن :دی

خدا چه وضشه آخه :دی

فک کن مثلا اگه من متخصص قلب میشدم روزی صدهزار نفرو میکشتم :دی

خب هرکی یه جوره .. منم اینجوریم :دی

بی دقت

بی حوصله

حتی نصف امتحانام حوصله ام نمیکشه روی سوال رو بخونم ..باورت میشه نازنین ؟

نمی تونم پیر شدنمو تصور کنم :دی

 



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

من هنوز نمی دونم چشمایی که تصور می کنم چه رنگیه !

یعنی دیدم ولی توو همون چند تا عکس که روی دیوار اتاقه ..

دلم شور می زنه نازنین ..

شاید قراره اتفاق بدی بیفته ..

از روزشمارم دو روز دیگه مونده ..

ولی هرلحظه ی این دو روز برام یه ساله ..

پیر شدم نازنین ..

دعام کن ..

 



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین امروز

توو یونی حراست به یه اکیپ گیر داده بود :دی گویا دختره گفته بود آخه هم شهریمه پسره

بعد ما که داشتیم رد میشدیم حراست می گفت :‌ خب همشهریته برادرت که نیس

محرم که نیس :))))))))))))))))))))

وای خیلی شیرین بود نازنین :دی فکرشو بکنین اونوقت الان همه باید برای ما اوکی

باشن چون همشهرین :دی استدلالش منو کشته :دی

اون روزم هم کلاسی تربیت ام داشت بهم توو سالن می گفت

توو خوابگاه چه حرکتی ساختن :دی

من یه هو دیدم حراست داره میاد

آروم بهش گفت : حراست !

حراستی اومده بود گیر داده بود چرا گفتی حراست :)))))))))))))))))))))))))

مگه چیکار میکردین ؟؟؟؟؟‌شما که کاری نمیکردین که :دی چرا گفتی ؟

منم جلو خنده مو نمیتونسم بگیرم :دی می خندیدم :دی

آخرش گفت مام مث شماییم هیچ فرقی با شما نداریم :دی

هی می خواستم بگم بابا این می خواست حرکات دست رو انجام بده خب اگه میدیدی

فک می کردی روانیه بیچاره :دی قاطی کرده :دی

انققققققققققد فلسفه بافت :دی منم فقط داشتم می خندیدم :دی..

خیلی باحال بود :دی

باحال تر اینکه امروز استاد قاط زد رفت :دی

گف من مربی بین الملل ام :دی دکترای فیزیولوژی دارم :دی

من فلانم :دی من بهمانم به من امر ونهی نکنین :دی

قهر کرد رفت :))))))))))))

همینم کم بود تربیت بندازه :دی



تاريخ : یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

امیدی ندارم ..

تا حالا به امید برگشتنش زندگی کردم ..

ولی حالا که روزای آخره امیدی ندارم

شاید اشباع شدم از امید ..

امید ..

امید ..

شاید !

نازنین ..

این روزا زندگیمو طوری چیدم که دوسداش ..

یه میز کنار پنجره هست که خیلی با ارزشه برام ..

توو این مدت هرشب مهتابی ..

یا هر مناسبتی که دوسداشم کنارم باشه و نبود ..

براش یه چیزی خریدم و چیدم روی میز ..

اون میز پر از امیده ..

آره .. نازنین ! گفتم که زندگیم پر از امید بود این مدت ..

اشباع اشباع ام !

سر ریز شدم از امید ..

حالا جای امید رو ترس گرفته ..

دیدی اشتباه می کرد ؟ منم ترسوام !

اندازه خودش !

نازنین ..

آخرین چیزی که ناقصه ..

یه شال گردنه

اونم همین روزا تموم می شه !

مث امید من ..



تاريخ : یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

انقد که برای تحویل گزارش آز و امتحان گروهی اروبیک و برنامه ی فردی که باید برای اروبیک فردا بدیم استرس دارم امروز برای دو تا امتحانم نداشتم :دی

امروزو پاس شدم فردا رو امید ندارم :دی

بگیر بخواب نازنین که امشب با این قصه ها من به خواب برو نیستم :))



تاريخ : شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()