/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

کاش یه حالتی بود ...

میشد یه 20روز آفلاین شد از دنیا ..

بعد 20 روز میومدم میدیدم چه اتفاقی افتاده :دی



تاريخ : شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنینم

روزی که به بازی، حکم ، دل میکردیم ... هیچ فکر امروز را نمیکردیم ....

فکرش را نمیکردیم قرار است زندگی ما با یک بازی شروع شود ....

و با یک دیالوگ ساختی ...

حتما به یاد داری آن دیالوگ بی نظیر را ...

بعد از تمام شدن دیالوگ من گفتم ...

چقدر سخت است اگر یک بازیگر عاشق دیگری باشد وبعد از تمام شدن دیالوگ .....

 کات ..... تمام شود .... نه ؟

تو گفتی ..

اما اگر بداند با گفتن واقعیت همین چند لحظه شاد بودن را هم از دست میدهد ..

 سخت است اما تحمل این سختی لذت بخش تراز کات شدن همه چیزاست ...

من گفتم  چرا باید بترسد از گفتن واقعیت ؟

و تو هیچ جوابی نداشتی ...

گفتی اگر هر دو عاشق هم باشن و بعد از تمام شدن دیالوگ ... کات ...

تمام شود آنوقت چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وحشتناک بود ...

انقدر وحشتناک که جرئت پیدا کردم آرام ... احساسم را بگویم ...

اخلاقم را بهانه کردم و گفتم ... اگر کسی را دوسداشه باشم بدون هیچ

ترسی میگویم .. بدون هیچ فکری به عواقبش ...

این همان نقطه ایست که نه من به یاد دارم و نه تو !

اینکه کدامیک اول احساسمان را گفتیم ...

خنده دارترین بخش زندگی مان و پرحاشیه ترین آن است ...

نازنینم ....

لحظه به لحظه ی کنار تو بودن برای من یک رویاست....

یک آرزو ...

یک امید ...

هر شکستی که میخورم نگاهم به امیدی ست که در انتهای راه میبینم ...

هربار که زمین میخورم ... برمیخیزم ... می ایستم ... و دوباره به راه می افتم ..

من برای رسیدن به این امید و آرزو راه پرپیچ و خمی را آمده ام ..

وتا به انتها نرسم رهایش نمیکنم .. حتی اگر ناهمواری های راه مرا از پای در آورد ...

اگر هزار بار زمین خورم و همه تنم زخمی ... باز هم چشمم به انتهای راهی ست

که به تو می رسد ...

 

 

نازنینم ...

از رویایت برایم گفتی ...

بگذار از رویایم برایت بگویم ..

.....

......

نه

 آنقدر ناتوانم برای ترسیم رویایم که نمی دانم چه بگویم ...

بگذار سکوت کنم ...

سکوتی که همه دیوارها را خراب میکند ....

اصلا بگذار از کنار تو بودن بگویم ...

از احساسم ....

از شوقی که همه وجودم را فرا میگیرد ...

.....

......

........

وای نه

چشمان تو مجالم نمیدهد ....

چشمان تو می خواند هر آنچه را که در چشمانم برق می زند ...

 

 normal_عکس عاشقانه165

نازنینم ...

بگذار سکوت کنم کنار تو ..

و محو تماشای تو شوم ...

فرصت این بی نظیر تماشا را نگیر از من ...

بگذار خدایمان برایت سخن بگوید از هرآنچه زبان من قاصر است ...

 

نازنینم ...

مرا ببخش اگر گاهی فشار این راه مرا کسی کرد که نبودم ...

نازنینم ...

جبران میکنم هرلحظه ای را که آزردمت ...

..

امروز روز تولد امید و آرزو و رویای منه ...

تولدت مبارک همه ی وجود من ...

تولدت مبارک امید و آرزوی من ...

تولدت مبارک ...

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

آرزو

چه حادثه زیبایی بود ، گره خوردن مسیر زندگی من و تو...

اولین لحظه ای که دیدمت را به خاطر می آورم ...

لحظه ای که عشق تو وجودم را در ثانیه ای شعله ور ساخت...

از آن روز بود که دانستم هوا بدون نفس های تو چقدر سنگین است...

از آن لحظه تا کنون رویایی ترین لحظات زندگی را در کنار هم سپری کرده ایم...

و آن عشقی که در وجود من کاشتی هر روز پر شاخ و برگ تر می شود...

آرزو

در هیچ تصوری نمی گنجد............شدت شادی من در لحظاتی که در کنارم هستی...

تو هستی که با حضورت ، هر لحظه زندگی را زیباتر می سازی...

هر روز زیباتر از روز قبل...

گویی هیچ نهایتی بر آن نیست...

آرزو

دلخوری های ما در برابر گرمایی که تو به زندگیمان می بخشی ، تاب نمی آورند

و آب می شوند..

آرزوی من

این تو هستی که

امروز را به زیباترین روز سال بدل کرده ای و تیر ماه را ، بهترین ماه سال

به شکرانه حضور تو نه تنها این روز و ماه را ، بلکه هر لحظه را بایستی جشن گرفت

آرزو

رویای من داشتن ابدی توست

رویای من تکرار همیشگی لبخند بر لبان توست

پس  بگذار گرمی لبخندت را در زیباترین روز سال حس کنم ، ای فرشته زیبایی  من...

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

 

لبخند



تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ٤:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

درگیر غصه نمودم خانواده را

آنشب که نام تو را هذیان گفته ام

در مجلسی که پدر هم نشسته بود

از عشق تو سخنی به میان گفته ام

از اخم مادرو نیشخند خواهرم

فهمیدم آنچه نباید بیان .... گفته ام

خود را به خنده زدم این یک لطیفه بود

از روی عقل کم و نسیان گفته ام

بگذشت ماجرا و می پرسم از خودم

حرف از تو را به چه رویی عیان گفته ام

آن شب شبه قشنگ دوران کودکیست

آن شب که نام تو را هذیان گفته ام

علی کوه انداز



تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

گفتمت بگذار دل اهدا کنم گفتی نکن

قصه ی فرهاد را احیا کنم گفتی نکنبه کی ؟

گفتمت از مال دنیا هرچه دارم مال تو

برگه ی اموال را امضا کنم ؟ گفتی نکن

گفتمت بس کن دگر ! این عشق مخفی تا به کی ؟

بین مردم راز را افشا کنم ؟ گفتی نکن

گفتمت عکسی بده تا سالهای بی تو را

عقل را با دیدنش شیدا کنم گفتی نکن

گفتمت پس لااقل یک یادگاری هدیه کن

تا دل غم دیده را ارضا کنم گفتی نکن

رفتی و من با تمام ناامیدی گفتمت

کاغذ عهدتورا پیدا کنم ؟‌گفتی نکن ...

علی کوه انداز



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نا ز نین

قبل از اینکه آرزو کنم خدا صدامو شنیده ..

این روزا غرق خوشحالیم ...

بازم شکست خوردم .. یه شکست دیگه به شکست های زندگیم اضافه شد

ولی حرفایی که این روزا میشنوم یه معجزه س !

یه معجزه ...

شبا جرات خابیدن ندارم ... میترسم بخام پاشم ببینم همه چی عوض شده ..

 

ولی هیچی خاب نیست ..

من بیدارم .. بیداره بیدار !

بعد این همه شکست خدا یه حال اساسی بهم داده ....

نازنین فکر این روزارو توو خابم نمیکردم ...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

بگو بابا که آیا یادی از ما می کنی یا نه؟

درون خاک تیره، واعزیزا می کنی یا نه؟

به هر دردی که گشتم مبتلا، کردی مداوایش....

بگو بابا، غم بی پدری را هم، مداوا می کنی یا نه؟

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

 


همگی نظم بگیرید

 


مودب باشید!

 


صاحب شعر عزیزی است بنام پدر

 


امشب از شعر پُرم، کو قلم و دفتر من؟!

 


آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

 


تک و تنها و غریبم!

 


تو کجایی پدر...؟!

 


آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

 


بسکه دلتنگ تو ام، از سرشب تا حالا...

 


آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

 


جانِ من حرف بزن!

 


امر بفرما پدرم..

 


آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...

 


کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

 


آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

 


پدر ای یاد تو آرامش من...!

 


امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!

 


جانِ من زود بیا

 


بغلم کن پدرم...!

 


آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

 


گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام

 


ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم

 


آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...

 


پدرم...پدر خوبم

 


به خدا دلتنگم!

 


رو به رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار...


تو که باشی پدر!

 


دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

 


آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...

 


گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم


نه شعار است ،نه حرف!


آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو




تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه ،در خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است ؟

باز میخندم که خیلی ،گر چه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت ،میشود آیا کمی ؟

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودن میشود

باز تنها میشوم ، با یاد مهمانی که نیست

بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی ، کار آسانی که نیست

خیلی دلتنگتم بابا جون

 

 

 

جای خالیت را با خاطره هایت پر کرده ام.....

 

 

 

حرامم باد این روزگار گر بدون تو خوش باشم...

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

امشب آرامم.. اما انگار آرامش پس از طوفان است..

اعتماد نمیکنم ..

تو هستی .. خدا هست .. شب هست

و آسمانی پر از ابر..

همه چیزمحیاست برای رفتن ..

آماده ی پروازم ..

چشمانم را میبندم ..

به کجا رسیدیم ؟

دل آسمان ...

اینجا تاریک است

اما تو هستی و خدا

آرامم ..

اما آرامش پس از طوفان..

هرلحظه بیم فروپاشیدن این سکوت را دارم..

آنجا کسی برای ما دست تکان میدهد..

آه ...

چقدر پیر شده است پدرم ..

چقدر آرزو داشتم ریش هایش را پس از سفید شدن ببینم ..

آنجا را نگاه کن ..

دارد برایمان دست تکان می دهد ...

91.10.5



تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

قید همه چیو زدم !

چون قید همه چیو زدی !



تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

من دیگه ساکت ...

هیچ راهی بلد نیستم برای خوب کردنت ..

برای همیشه ساکتم ..



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین اگه بخام یه مدت برم یه جایی که هیشکی نباشه و گم شم بین تنهایی ها .. باهام میای ؟

دارم خراب می کنم همه چیو .... :(

حرفایی که نباید بزنم ..

دعام کن ...



تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

بیخیال ..

بذار من باشمو

شب و

گریه و

تنهایی

 



تاريخ : شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

امشبم مثل هر شب یه نامه برات می نویسم

می نویسم

می نویسم میخام خون بشه چشم خیسم

امشبم پر شده کاغذ از اسمت از اشک چشمم

می نویسم

می نویسم میخام باورت شه دیوونم عزیزم !

کجایی بیا خیلی تنهام

کجایی که تاریکه دنیام

برات مینویسم یه نامه

کجایی که غم توی چشمامه

کجایی که من بی قرارم

کجایی که طاقت ندارم

کجایی بیا بسه دوری

چه جوری تونستی چه جوری..



تاريخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

میدونی ..

نه که کم کاری کرده باشم..

نه که کم بدبختی کشیده باشم ..

نه که شاکی باشم..

اما دوسدارم بگم باختم !

بد باختم ..

نه که تقصیر خودم بوده باشه ..

نه که تقصیر کسی بوده باشه..

پیش اومد !

حالا من باختم ..

اما ادامه میدم ...

کلی فکر و خیال و آرزو توو سرمون بود ..

یکیش پرید

هرجیم بهش وصل بود پرید ..

من کم کاری نکردم ..

ولی منو ببخش که باختم !

منو ببخش ...

همین !



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

 

هیس !

 

 

 



تاريخ : جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

با خودت میگی مستحق اجابت شدن دعام نبودم نه؟

آره

حق میدم بهت

مستحقش نبودم

نمیدونم چرا بهم رحم کردی

هنوز دوسم داری؟

چرا ؟

چرا دوسم داری؟

میخوای بگم چیا دیدی ازم؟

وای اگه من جای تو بودم ....

چه دلی داری تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الکی نیس که شدی همه کس وکار همه!

تو فرق داری

میدونی؟

کسی کاری به کارت نداره

کسی نیست امتحانت کنه

تو رفوزه شی و از شرم وخجالت نتونی سرتوبلندی

کسی نیست پیشش خجالت بکشی

توهمیشه خوبی..

خوش به حالت کسی نیست که خیلیییییییییییییییییییی خوب باشه و انقددستتو بگیره

که ازش خجالت بکشی ...

خوش به حالت کسی نیست ازت نامید شه ..

خوش به حالت ..



تاريخ : یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

پای رفتنم درد میکند !!!

 

_______

این حال و روزمن قصد سفر نداره ..

بازم آمپول ..



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • تبلیغات متنی | مهم نیوز