یا ببخشو خوبم کن

یا بکش وببر جهنم

ولی نذار توو دنیات مجازات شم

تورو به بزرگی وعظمتت قسم

به حق این شب

نذار توو این وضعیت جوون بدم

یا خوبم کن یا بفرس جهنم وبذاربمیرم

خدایا التماست میکنمممممم



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

خدایا خسته ام

پشیمونم

اشتباه کردم

تو ببخش

تو خوبم کن

ببخش

غلط کردم خدایا

تو ببخش



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

ازدرد چنان شدم که بر بالینم صدبار عجل آمدونشناخت مرا



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

پای رفتنم درد میکند !!!

 

_______

این حال و روزمن قصد سفر نداره ..

بازم آمپول ..



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

میترسم بروم !

میترسم از این خانه بروم و پیدایم نکنی ..

شاید قرار است برگردی ..

میترسم !

دلم با رفتن نیست ..

تو برمیگردی !

دلم با رفتن نیست ..

 

_______

در رو که باز کردم کلی کارتن دیدم با هالی که خالی بود ! دلم هرری ریخت ..



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

بگذار بروم از خانه..

بگذار برای همیشه بروم از خانه یی که مرا بی تو کرد !

خانه ای که در روزهای سفید سیاه پوش شد ..

نمی دانم ساز دلم چیست ..

اینجا را دوست داشته باشم چون تو نفس کشیدی ..

یا متنفر باشم چون تو برای همیشه ترکش کردی ..

بعد از آن روز سخت ..

که با گریه فریاد میزدم تو را به خدا پیچ و مهره ی تخت ها را باز نکنید ..

آن ها را بابای من محکم کرده ..

حالا دیگر چه فرقی میکند چند بار دیگر این پیچ و مهره ها باز وبسته شوند؟

تفاوتی ندارد..

خانه ای که روی دیوارش نوشتم 13 !

تا یادم بماند 13 چه به حال و روزم آورد ..

همین روزها بند و بساطم را جمع میکنم و برای همیشه میروم از خانه یی که دیگر

بوی تورا ندارد ..

برای همیشه !



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

وای نازنین !!!!!!!!!!!!!

تا حالا لرز به این شدت احساس نکرده بودم :(((((((((

زیر 6 تا پتو طوری میلرزیدم که دندونام میخورد به هم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم وسط مرداد ماه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه شب سختی بود دیشب ..

فقط اشکام میریخت زیر 6 تا پتو !!!!!!!!!!!

ساعت 4:30 صب رفتم دکتر :(‌ دو تا آمپول !

بعدش تا 9 صب تب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای چه شبی بود

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ..



تاريخ : جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

مزرعه را موریانه خورد ! ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم !

لعنت به این حماقت !



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

بیداری

تلخ ترین تراژدی ست

وقتی

تو را

در خواب دارم …



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()


عاشق شده ام بر تو ! تدبیر چه فرمایی؟

از راهِ صلاح آیم؟ یا از درِ رسوایی؟



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

چشااات منو داده به دستای باد !!!!!!!

دلم عشقتو از کی بخواد !

دل تو با دلم به سادگی راه نمیاد ..

ببین ..

دل من درارو همه بست..

توو دلم کی به جز تو نشست....



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()


دردم به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود ...
بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود ...
درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند ...
و انسان ناگزیر است با آن بمیرد ...
بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد ...



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین ! روی میز پره کادوهاییه که برام خریده :(((((((((

با یه کاغذ که روش نوشته :

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت!

آن زمان که خبر

مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

_بی قید

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مر

آتش عشق توخاکسترکرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد ..

 

:((((((((((((((((((((

نااااااااااااااااازنین :((((((((((((((((((((((((((((



تاريخ : دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

اون چیزی از دل من نمیدونست :(

من ترسوام نازنین آره :(

من ترسیدم بهش چیزی بگم ..

دلم آشوب بود بعد اون نمایش که همه اش حرفای دلم بود :(

بهش گفتم اگه یکی بترسه و چیزی نگه چی ؟

گف خب نباید بترسه !

ولی نازنین .. نازنین ..

چطور می تونسم با دل و جرات باشم ؟

چطورمیتونسم بهش چیزی بگم ؟

اگه ازم متنفر میشد چی ؟

نمیخواستم یه ثانیه کنار هم بودنو از دست بدم ..

به هرقیمتی که شده

حتی نگفتن واقعیت !

نازنین .. نازنین ..

من اشتباه کردم !

من دیر رسیدم .. دیییییر ...

درست وقتی که رویا اینجا رو ترک کرد ..

روز وشبم به این امید میگذره که برگرده ..

برگرده ..



تاريخ : سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین

نازنین

نازنین

نازنین

نازنین

رویای من کجاس‌؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نازنین رویای من کجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا این نوشته های لعنتی تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااا

خدا چرااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!

چرا منتظرم نموند ............

نازنییییییییییین من رویامو از تو می خواااااااااااااااااااااام !!!!!!!!!!!!!!

چرا یه شب دیگه ننوشت برات ..

چرا این اتاق لعنتی خالیه ..

چرا رویای من نیست ..

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!

همه ی نوشته ها رو به امید پیدا کردنش خوندم ..

چرا کاری نکردی باهات حرف بزنه دیشب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لعنتیییییییییییییییییییی...



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()