تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

امشب آرامم.. اما انگار آرامش پس از طوفان است..

اعتماد نمیکنم ..

تو هستی .. خدا هست .. شب هست

و آسمانی پر از ابر..

همه چیزمحیاست برای رفتن ..

آماده ی پروازم ..

چشمانم را میبندم ..

به کجا رسیدیم ؟

دل آسمان ...

اینجا تاریک است

اما تو هستی و خدا

آرامم ..

اما آرامش پس از طوفان..

هرلحظه بیم فروپاشیدن این سکوت را دارم..

آنجا کسی برای ما دست تکان میدهد..

آه ...

چقدر پیر شده است پدرم ..

چقدر آرزو داشتم ریش هایش را پس از سفید شدن ببینم ..

آنجا را نگاه کن ..

دارد برایمان دست تکان می دهد ...

91.10.5



تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو

 

قید همه چیو زدم !

چون قید همه چیو زدی !



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

من دیگه ساکت ...

هیچ راهی بلد نیستم برای خوب کردنت ..

برای همیشه ساکتم ..



تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

نازنین اگه بخام یه مدت برم یه جایی که هیشکی نباشه و گم شم بین تنهایی ها .. باهام میای ؟

دارم خراب می کنم همه چیو .... :(

حرفایی که نباید بزنم ..

دعام کن ...



تاريخ : شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو

 

بیخیال ..

بذار من باشمو

شب و

گریه و

تنهایی

 



تاريخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو

امشبم مثل هر شب یه نامه برات می نویسم

می نویسم

می نویسم میخام خون بشه چشم خیسم

امشبم پر شده کاغذ از اسمت از اشک چشمم

می نویسم

می نویسم میخام باورت شه دیوونم عزیزم !

کجایی بیا خیلی تنهام

کجایی که تاریکه دنیام

برات مینویسم یه نامه

کجایی که غم توی چشمامه

کجایی که من بی قرارم

کجایی که طاقت ندارم

کجایی بیا بسه دوری

چه جوری تونستی چه جوری..



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

میدونی ..

نه که کم کاری کرده باشم..

نه که کم بدبختی کشیده باشم ..

نه که شاکی باشم..

اما دوسدارم بگم باختم !

بد باختم ..

نه که تقصیر خودم بوده باشه ..

نه که تقصیر کسی بوده باشه..

پیش اومد !

حالا من باختم ..

اما ادامه میدم ...

کلی فکر و خیال و آرزو توو سرمون بود ..

یکیش پرید

هرجیم بهش وصل بود پرید ..

من کم کاری نکردم ..

ولی منو ببخش که باختم !

منو ببخش ...

همین !



تاريخ : جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

 

 

هیس !

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

با خودت میگی مستحق اجابت شدن دعام نبودم نه؟

آره

حق میدم بهت

مستحقش نبودم

نمیدونم چرا بهم رحم کردی

هنوز دوسم داری؟

چرا ؟

چرا دوسم داری؟

میخوای بگم چیا دیدی ازم؟

وای اگه من جای تو بودم ....

چه دلی داری تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الکی نیس که شدی همه کس وکار همه!

تو فرق داری

میدونی؟

کسی کاری به کارت نداره

کسی نیست امتحانت کنه

تو رفوزه شی و از شرم وخجالت نتونی سرتوبلندی

کسی نیست پیشش خجالت بکشی

توهمیشه خوبی..

خوش به حالت کسی نیست که خیلیییییییییییییییییییی خوب باشه و انقددستتو بگیره

که ازش خجالت بکشی ...

خوش به حالت کسی نیست ازت نامید شه ..

خوش به حالت ..



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو

پای رفتنم درد میکند !!!

 

_______

این حال و روزمن قصد سفر نداره ..

بازم آمپول ..



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

میترسم بروم !

میترسم از این خانه بروم و پیدایم نکنی ..

شاید قرار است برگردی ..

میترسم !

دلم با رفتن نیست ..

تو برمیگردی !

دلم با رفتن نیست ..

 

_______

در رو که باز کردم کلی کارتن دیدم با هالی که خالی بود ! دلم هرری ریخت ..



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

بگذار بروم از خانه..

بگذار برای همیشه بروم از خانه یی که مرا بی تو کرد !

خانه ای که در روزهای سفید سیاه پوش شد ..

نمی دانم ساز دلم چیست ..

اینجا را دوست داشته باشم چون تو نفس کشیدی ..

یا متنفر باشم چون تو برای همیشه ترکش کردی ..

بعد از آن روز سخت ..

که با گریه فریاد میزدم تو را به خدا پیچ و مهره ی تخت ها را باز نکنید ..

آن ها را بابای من محکم کرده ..

حالا دیگر چه فرقی میکند چند بار دیگر این پیچ و مهره ها باز وبسته شوند؟

تفاوتی ندارد..

خانه ای که روی دیوارش نوشتم 13 !

تا یادم بماند 13 چه به حال و روزم آورد ..

همین روزها بند و بساطم را جمع میکنم و برای همیشه میروم از خانه یی که دیگر

بوی تورا ندارد ..

برای همیشه !



تاريخ : جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو

وای نازنین !!!!!!!!!!!!!

تا حالا لرز به این شدت احساس نکرده بودم :(((((((((

زیر 6 تا پتو طوری میلرزیدم که دندونام میخورد به هم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم وسط مرداد ماه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه شب سختی بود دیشب ..

فقط اشکام میریخت زیر 6 تا پتو !!!!!!!!!!!

ساعت 4:30 صب رفتم دکتر :(‌ دو تا آمپول !

بعدش تا 9 صب تب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای چه شبی بود

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ..



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

مزرعه را موریانه خورد ! ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم !

لعنت به این حماقت !



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

بیداری

تلخ ترین تراژدی ست

وقتی

تو را

در خواب دارم …



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو


عاشق شده ام بر تو ! تدبیر چه فرمایی؟

از راهِ صلاح آیم؟ یا از درِ رسوایی؟



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

چشااات منو داده به دستای باد !!!!!!!

دلم عشقتو از کی بخواد !

دل تو با دلم به سادگی راه نمیاد ..

ببین ..

دل من درارو همه بست..

توو دلم کی به جز تو نشست....



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو


دردم به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود ...
بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود ...
درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند ...
و انسان ناگزیر است با آن بمیرد ...
بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد ...



تاريخ : دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

نازنین ! روی میز پره کادوهاییه که برام خریده :(((((((((

با یه کاغذ که روش نوشته :

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت!

آن زمان که خبر

مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

_بی قید

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مر

آتش عشق توخاکسترکرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد ..

 

:((((((((((((((((((((

نااااااااااااااااازنین :((((((((((((((((((((((((((((



تاريخ : سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو

نازنین

اون چیزی از دل من نمیدونست :(

من ترسوام نازنین آره :(

من ترسیدم بهش چیزی بگم ..

دلم آشوب بود بعد اون نمایش که همه اش حرفای دلم بود :(

بهش گفتم اگه یکی بترسه و چیزی نگه چی ؟

گف خب نباید بترسه !

ولی نازنین .. نازنین ..

چطور می تونسم با دل و جرات باشم ؟

چطورمیتونسم بهش چیزی بگم ؟

اگه ازم متنفر میشد چی ؟

نمیخواستم یه ثانیه کنار هم بودنو از دست بدم ..

به هرقیمتی که شده

حتی نگفتن واقعیت !

نازنین .. نازنین ..

من اشتباه کردم !

من دیر رسیدم .. دیییییر ...

درست وقتی که رویا اینجا رو ترک کرد ..

روز وشبم به این امید میگذره که برگرده ..

برگرده ..



  • وبلاگ شخصی | بن تن