/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

درگیر غصه نمودم خانواده را

آنشب که نام تو را هذیان گفته ام

در مجلسی که پدر هم نشسته بود

از عشق تو سخنی به میان گفته ام

از اخم مادرو نیشخند خواهرم

فهمیدم آنچه نباید بیان .... گفته ام

خود را به خنده زدم این یک لطیفه بود

از روی عقل کم و نسیان گفته ام

بگذشت ماجرا و می پرسم از خودم

حرف از تو را به چه رویی عیان گفته ام

آن شب شبه قشنگ دوران کودکیست

آن شب که نام تو را هذیان گفته ام

علی کوه انداز



تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

گفتمت بگذار دل اهدا کنم گفتی نکن

قصه ی فرهاد را احیا کنم گفتی نکنبه کی ؟

گفتمت از مال دنیا هرچه دارم مال تو

برگه ی اموال را امضا کنم ؟ گفتی نکن

گفتمت بس کن دگر ! این عشق مخفی تا به کی ؟

بین مردم راز را افشا کنم ؟ گفتی نکن

گفتمت عکسی بده تا سالهای بی تو را

عقل را با دیدنش شیدا کنم گفتی نکن

گفتمت پس لااقل یک یادگاری هدیه کن

تا دل غم دیده را ارضا کنم گفتی نکن

رفتی و من با تمام ناامیدی گفتمت

کاغذ عهدتورا پیدا کنم ؟‌گفتی نکن ...

علی کوه انداز



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نا ز نین

قبل از اینکه آرزو کنم خدا صدامو شنیده ..

این روزا غرق خوشحالیم ...

بازم شکست خوردم .. یه شکست دیگه به شکست های زندگیم اضافه شد

ولی حرفایی که این روزا میشنوم یه معجزه س !

یه معجزه ...

شبا جرات خابیدن ندارم ... میترسم بخام پاشم ببینم همه چی عوض شده ..

 

ولی هیچی خاب نیست ..

من بیدارم .. بیداره بیدار !

بعد این همه شکست خدا یه حال اساسی بهم داده ....

نازنین فکر این روزارو توو خابم نمیکردم ...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

بگو بابا که آیا یادی از ما می کنی یا نه؟

درون خاک تیره، واعزیزا می کنی یا نه؟

به هر دردی که گشتم مبتلا، کردی مداوایش....

بگو بابا، غم بی پدری را هم، مداوا می کنی یا نه؟

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

 


همگی نظم بگیرید

 


مودب باشید!

 


صاحب شعر عزیزی است بنام پدر

 


امشب از شعر پُرم، کو قلم و دفتر من؟!

 


آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

 


تک و تنها و غریبم!

 


تو کجایی پدر...؟!

 


آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

 


بسکه دلتنگ تو ام، از سرشب تا حالا...

 


آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

 


جانِ من حرف بزن!

 


امر بفرما پدرم..

 


آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...

 


کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

 


آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

 


پدر ای یاد تو آرامش من...!

 


امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!

 


جانِ من زود بیا

 


بغلم کن پدرم...!

 


آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

 


گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام

 


ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم

 


آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...

 


پدرم...پدر خوبم

 


به خدا دلتنگم!

 


رو به رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار...


تو که باشی پدر!

 


دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

 


آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...

 


گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم


نه شعار است ،نه حرف!


آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو




تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه ،در خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است ؟

باز میخندم که خیلی ،گر چه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت ،میشود آیا کمی ؟

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودن میشود

باز تنها میشوم ، با یاد مهمانی که نیست

بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی ، کار آسانی که نیست

خیلی دلتنگتم بابا جون

 

 

 

جای خالیت را با خاطره هایت پر کرده ام.....

 

 

 

حرامم باد این روزگار گر بدون تو خوش باشم...

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

امشب آرامم.. اما انگار آرامش پس از طوفان است..

اعتماد نمیکنم ..

تو هستی .. خدا هست .. شب هست

و آسمانی پر از ابر..

همه چیزمحیاست برای رفتن ..

آماده ی پروازم ..

چشمانم را میبندم ..

به کجا رسیدیم ؟

دل آسمان ...

اینجا تاریک است

اما تو هستی و خدا

آرامم ..

اما آرامش پس از طوفان..

هرلحظه بیم فروپاشیدن این سکوت را دارم..

آنجا کسی برای ما دست تکان میدهد..

آه ...

چقدر پیر شده است پدرم ..

چقدر آرزو داشتم ریش هایش را پس از سفید شدن ببینم ..

آنجا را نگاه کن ..

دارد برایمان دست تکان می دهد ...

91.10.5



تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

قید همه چیو زدم !

چون قید همه چیو زدی !



تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

من دیگه ساکت ...

هیچ راهی بلد نیستم برای خوب کردنت ..

برای همیشه ساکتم ..



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

نازنین اگه بخام یه مدت برم یه جایی که هیشکی نباشه و گم شم بین تنهایی ها .. باهام میای ؟

دارم خراب می کنم همه چیو .... :(

حرفایی که نباید بزنم ..

دعام کن ...



تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

بیخیال ..

بذار من باشمو

شب و

گریه و

تنهایی

 



تاريخ : شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

امشبم مثل هر شب یه نامه برات می نویسم

می نویسم

می نویسم میخام خون بشه چشم خیسم

امشبم پر شده کاغذ از اسمت از اشک چشمم

می نویسم

می نویسم میخام باورت شه دیوونم عزیزم !

کجایی بیا خیلی تنهام

کجایی که تاریکه دنیام

برات مینویسم یه نامه

کجایی که غم توی چشمامه

کجایی که من بی قرارم

کجایی که طاقت ندارم

کجایی بیا بسه دوری

چه جوری تونستی چه جوری..



تاريخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

میدونی ..

نه که کم کاری کرده باشم..

نه که کم بدبختی کشیده باشم ..

نه که شاکی باشم..

اما دوسدارم بگم باختم !

بد باختم ..

نه که تقصیر خودم بوده باشه ..

نه که تقصیر کسی بوده باشه..

پیش اومد !

حالا من باختم ..

اما ادامه میدم ...

کلی فکر و خیال و آرزو توو سرمون بود ..

یکیش پرید

هرجیم بهش وصل بود پرید ..

من کم کاری نکردم ..

ولی منو ببخش که باختم !

منو ببخش ...

همین !



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

 

 

هیس !

 

 

 



تاريخ : جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

با خودت میگی مستحق اجابت شدن دعام نبودم نه؟

آره

حق میدم بهت

مستحقش نبودم

نمیدونم چرا بهم رحم کردی

هنوز دوسم داری؟

چرا ؟

چرا دوسم داری؟

میخوای بگم چیا دیدی ازم؟

وای اگه من جای تو بودم ....

چه دلی داری تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الکی نیس که شدی همه کس وکار همه!

تو فرق داری

میدونی؟

کسی کاری به کارت نداره

کسی نیست امتحانت کنه

تو رفوزه شی و از شرم وخجالت نتونی سرتوبلندی

کسی نیست پیشش خجالت بکشی

توهمیشه خوبی..

خوش به حالت کسی نیست که خیلیییییییییییییییییییی خوب باشه و انقددستتو بگیره

که ازش خجالت بکشی ...

خوش به حالت کسی نیست ازت نامید شه ..

خوش به حالت ..



تاريخ : یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

پای رفتنم درد میکند !!!

 

_______

این حال و روزمن قصد سفر نداره ..

بازم آمپول ..



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

میترسم بروم !

میترسم از این خانه بروم و پیدایم نکنی ..

شاید قرار است برگردی ..

میترسم !

دلم با رفتن نیست ..

تو برمیگردی !

دلم با رفتن نیست ..

 

_______

در رو که باز کردم کلی کارتن دیدم با هالی که خالی بود ! دلم هرری ریخت ..



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

بگذار بروم از خانه..

بگذار برای همیشه بروم از خانه یی که مرا بی تو کرد !

خانه ای که در روزهای سفید سیاه پوش شد ..

نمی دانم ساز دلم چیست ..

اینجا را دوست داشته باشم چون تو نفس کشیدی ..

یا متنفر باشم چون تو برای همیشه ترکش کردی ..

بعد از آن روز سخت ..

که با گریه فریاد میزدم تو را به خدا پیچ و مهره ی تخت ها را باز نکنید ..

آن ها را بابای من محکم کرده ..

حالا دیگر چه فرقی میکند چند بار دیگر این پیچ و مهره ها باز وبسته شوند؟

تفاوتی ندارد..

خانه ای که روی دیوارش نوشتم 13 !

تا یادم بماند 13 چه به حال و روزم آورد ..

همین روزها بند و بساطم را جمع میکنم و برای همیشه میروم از خانه یی که دیگر

بوی تورا ندارد ..

برای همیشه !



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

وای نازنین !!!!!!!!!!!!!

تا حالا لرز به این شدت احساس نکرده بودم :(((((((((

زیر 6 تا پتو طوری میلرزیدم که دندونام میخورد به هم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم وسط مرداد ماه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه شب سختی بود دیشب ..

فقط اشکام میریخت زیر 6 تا پتو !!!!!!!!!!!

ساعت 4:30 صب رفتم دکتر :(‌ دو تا آمپول !

بعدش تا 9 صب تب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای چه شبی بود

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ..



تاريخ : جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()

مزرعه را موریانه خورد ! ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم !

لعنت به این حماقت !



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرزو | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ