به نام خدایی که جهان را آفرید

خدایا تو جهان را بی عیب آفریدی و بر سلامت آن اصرار ورزیدی پس آدمی را خرد بخشیدی خدایا

تو را سپاس می گویم که ما را نیز آفریدی تا زندگی کنیم تا همدیگر را دوست بداریم ‌!

سلام دوستان خوبم :

من شاید چند روزی نباشم به خاطر همین امروز آپدیت می کنم !

یه داستان خوب دیگه براتون می نویسم  امیدوارم خوشتون بیاد  

با ارش ترین چیز در دنیا چیست ؟

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود :" من تو تنبیه نمی کنم ، ولی تو باید کفاره ی گناهت را بپردازی . کاری را به تو محول می کنم ، به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برایم بیاور. " فرشته خوشحال از این قرصتی که برای بخشیده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.

سال ها روی زمین به دنبال با ارزش ترین چیز دنیا گشت . روزی به یک میدان جنگ رسید ، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و و حالا در حال مردن بود . فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت .

خداوند فرمود : " به راستی چیزی که تو آورده ای با ارزش است . سربازی که زندگی اش را برای کشورش می دهد،  برای من خیلی عزیز است ولی برگرد و بیشتر بگرد .

فرشته به زمین بازگشت و به جست و جوی خود ادامه داد .سالیان دراز در شهر ها جنگل ها و دشت ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری را دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و ٱنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود . پرستار رنگ پریده در تخت خواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس می زد . در حالیکه پرستار نفس های آخرش را می کشید فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت و به خداوند گفت : خداوندا مطمئنا آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزش ترین چیز در دنیاست خداوند پاسخ داد این نفس چیز با ارزشی است کسی که زندگی اش را برای دیگران می دهد یقینا از نظر من با ارزش است ولی برگرد و دوباره بگرد .

فرشته برای جست و جوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان درازی گردش کرد شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد مرد به کلبه ی کوچکی که جنگلبان و خانواده اش در آن زندگی می کردند رسید نور از پنجره بیرون می زد مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را با دقت نگاه کرد . زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می داد شنید چیزی درون قلب سخت مرد ذوب شد آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود ؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشت پشیمان شد و توبه کرد . فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد خداوند فرمود این قطره اشک با ارزش ترین چیز در دنیاست برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می کند .

                                                                مجله ی موفقیت

دست علی یارتون خدا نگهدارتون