امروز جمعه ست . زنجان خیلی سرده الآن داره بارون می باره مامانم اینا رفتن کوه خیلی اصرار

کردن من هم برم ولی نرفتم چون فردا امتحان جغرافی دارم.

روزای جمعه یه جوری می شم یه احساس بدی میاد سراغم فقط یه جمعه این طوری نشدم ..

توی جمکران یادش بخیر خیلی خوب بود .. دلم نمی خواست هیچ وقت از اونجا بریم . با مدیرمون

حرف زدیم ازش خواهش کردیم که شب رو اونجا بمونیم ولی قبول نکرد گفت باید برگردیم

اسکان . سوار اتوبوس شدیم ساعت ۱۱ بود ولی متاسفانه یه کسی جا مونده بود از بچه ها

نبود اون آقایی بود که از آموزش و پرورش اومده بود ما یه ساعت منتظرش موندیم ولی نیومد

همه عصبانی شده بودند .. ولی توی این اوضاع شادی و فاطمه با یه دختره که تو اتوبوس

کناریمون بود دوست شدن شادی ساعت های بچه ها رو جمع کرده بود و به اون دختره

می فروخت با اشاره به اونا قیمت می گفت و اونا هم با اشاره گفتن که پول ندارن شادی مقنعه

شون رو نشون داد و گفت با اون می خواد عوض کنه دختره خیلی باهال بود از اتوبوسشون اومد

پایین و با شادی حرف زد می گفت دانشجو  ، از یزد اومده بودن شادی آی دی شو گرفت و من

هم آی دی مو دادم بهش ولی آی دی اون سرکاری بود . بلاخره اون آقاهه پیدا شد و رفتیم

اسکان ساعت ۳:۳۰ شب شام خوردیم بعد مثلا تصمیم گرفتیم بخوابیم که نشد چون با بالش

ها افتادیم به جون هم تا ساعت ۴ بازی کردیم خندیدیم بعد هم چراغ ها رو خاموش کردن تا

بخوابیم من و مهدیس به هم قول داده بودیم تا صبح نخوابیم ولی نتونستیم اینقدر خسته بودیم

که خوابیدیم ... یادش بخیر چقدر خوش گذشت .. دلم می خواد باز هم بریم ولی دیگه نمی

شه ... امسال هم تموم شد .. آمشف دیگه باید با راهنمایی خداحافظی کنه .. خدایا چرا داریم

بزرگ می شیم؟ چی می شد اگه این روزا تموم نمی شدن؟ امیدوارم سال بعد هم آمشف با

هم باشه ! دعا کنین ...

بذارین از آمشف براتون بگم :

من با مهدیس ۵ ساله که تویه یه کلاسیم با شادی ۴ سال با فاطمه ۳ سال

( ابتدایی )من اول با فائزه دوست بودم . مهدیس با یلدا ، شادی با سمانه ، فاطمه مدرسه ی ما

نبود  سال اول راهنمایی ما از دوستامون جدا شدیم. من با شادی دوست شدم مهدیس

با زیبا و فاطمه با الهه . تا وسطای سال با هم دوست بودیم ولی یه اتفاقاتی باعث شد از هم

جدا بشیم من از شادی ، مهدیس از زیبا ، فاطمه از الهه . من و مهدیس با هم دوست شدیم

و شادی با فاطمه ... ما چهار نفر با هم خیلی صمیمی شدیم به خاطر همین با هم گروه آمشف

رو تشکیل دادیم . یه شعر برای آمشف چهارتایی نوشتیم می ترسم اگه بنویسم شما فکر کنین

ما خیلی از خود راضی ، مغرور هستیم ... فعلا بگذریم .. شاید یه روز براتون بنویسم .

اینم غصه ی آمشف خیلی پیچیده است ولی چیزی که به وضوح دیده می شه اینه که خدا

خواست ما چهار نفر این طوری به هم برسیم و آمشف بشیم . خدایا آمشف رو از هم جدا نکن.

من باید برم جغرافی بخونم الآن مامانم میاد و می بینه که از وقتی رفته من پشت کامپیوتر

نشستم . دوستون دارم خیلی زیاد .. دعا کنین که آمشف همیشه آمشف بمونه !