سنگ و شن

دو دوست با هم از صحرایی می گذشتند . در طول سفر یک بار دعوایشان شد و یکی از آنها در

گوش دیگری زد . دوست سیلی خورده بدون آنکه حرفی بزند روی شن نوشت‌ :‌« امروز دوست

صمیمی من ، به صورتم سیلی زد .»

آنها به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند و تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند. آنکه سیلی

خورده بود پایش میان گل و ماسه گیر کرد و نزدیک بوبد غرق شود که دوستش به دادش رسید

و او را نجات داد . این بار دوستی که نجات یافته بود روی سنگی نوشت :« امروز دوست

صمیمی من ، مرا از مرگ نجات داد . »

دوستس که سیلی زده و جان دوستش را نجات داده بود پرسید :« چرا وقتی آزارت دادم روی

شن نوشتی و اکنون روی سنگ می نویسی ؟»

دوست دوم جواب داد :« هنگامی که کسی ما را آزار می دهد باید آن را روی شن بنویسیم تا باد

بوزد و آن را کم کم پاک کند . اما وقتی کسی کار خوبی در حق ما انجام می دهد باید آن را روی

سنگ حک کنیم تا هرگز پاک نشود و از بین نرود .»

..................**...........................**...............**.......................**.........................**......

امیدوارم از این داستان لذت برده باشید ! می خواستم در مورد ف ( آمشف ) براتون بگم . قبل از

همه چیز بذارین یه تشکر ویژه از فاطمه جونم بکنم :

فاطمه جون ، دوست خوبم ، عزیزم ، ف آمشف ، ممنونم از اینکه به وبلاگم سر زدی و نظر دادی

نمی دونی وقتی خوندم چقدر خوشحال شدم .. مرسی عزیزم ! فاطمه ی گلم

می دونین فاطمه توی این ۳ سال هیچ وقت جدی برخورد نمی کرد همیشه شوخی می کرد

خودتونم که می بینین چه نظرات جالبی داده  خلاصه هرچی بگم کم گفتم اصلا می دونین

گروه آمشف خیلی گروه جالبیه !! هر کدوم با خصوصیات متفاوتی که با وجود این متفاوت بودنا

اینقدر صمیمی بودیم که همه توی مدرسه دوست داشتن عضو گروه ما بشن !! یادش بخیر ..

فاطمه جون : یادم رفت بهت بگم ‍! دوست داری تو هم نویسنده ی آرزوی آرزوها بشی ؟؟؟

حتما بهم بگو باشه ؟؟

   دوستون دارم خیلی زیاد !!!