روزی که خدا انسان رو آفرید گفت : اونجایی که می ری آدمایی رو داره که قلبت رو می شکنن

 

نکنه غصه بخوری من بهت قلب دادم تا جاشون بدی ، اشک دادم تا گریه کنی . انسان با این

 

جمله آروم گرفت . اون به دنیا اومد بزرگ شد ، اونقدر بزرگ شد که همه چیز رو فراموش کرد .

اون داشت زندگی می کرد ، تازه یاد گرفته بود با مردم چه طور باید رفتار کنه ، تازه یاد گرفته بود

 

دوست داشتن یعنی چی ؟ از پدر و مادرش یاد گرفته بود معنی عشق و محبت رو . ولی کسی

 

قلبش رو نشکسته بود یه روز دل اون هم شکست ، غصه خورد ، یادش رفته بود خدا بهش چی

 

گفته بود ! کم کم فراموش کرد یک سال گذشت باز هم دلش رو شکستن ، این بار دیگه امکان

 

نداشت فراموش کنه .. غصه خورد .. احساس می کرد زندگی دیگه براش معنی نداره .. غصه

 

خورد ... به خواب عمیقی فرو رفت همه جا روشن بود ، اونجا پر از گلها و پروانه های رنگارنگ بود

 

موجودات زیبایی که دو بال در اطرافشان داشتند آنها را نظاره می کردند و لبخند می زدند ناگهان

 

صدایی شنید ، آن صدا را قبلا شنیده بود ، گوشهایش را تیز کرد :

 

اونجایی که می رین آدمایی داره که دلتون رو می شکنن نکنه غصه بخورین ، من بهتون اشک

 

دادم تا گریه کنین ، قلب دادم تا جاشون بدین . از خواب بیدار شد ، همه چیز براش عجیب شده

 

بود ، او قبلا آنجا بوده ،‌او قبلا آن جملات را شنیده بود . فکر کرد ... روزها در اندیشه ی آن خواب

 

بود ... آنقدر فکر کرد که فراموش کرد دلش شکسته ! ... یادش آمد بلاخره یادش آمد که خدا قبل

 

از به دنیا آمدنش آن جملات را گفته بود . او نباید غصه می خورد چون قبلا این دنیا برایش تعریف

 

شده بود اما او آنقدر جذب این دنیا شده بود که فراموش کرده بود خدای بزرگ و مهربان با او سخن

 

گفته ! او دیگر غصه نخورد و زندگی جدیدی را آغاز کرد ، دیگه از کسی کینه ای به دل نگرفت ،‌

 

همه چیز را فراموش کرد ... زندگی کرد ،‌آنطور که باید زندگی کرد بدون ناراحتی ،‌ بدون غم و

 

غصه ... زندگی کرد .