همه ی کارها شناخته شده اند

کارهای عزرائیل همه اجبار است

کارهای شیطان همه اختیار است

نوشتن هم اختیار است و هم اجبار

من اکنون می نویسم به اجبار

به اجبار بارانی که خود را به پنجره می کوبد

آری به اجبار

به اجبار صدایش که خوفناک است

به اجبار دعاهایی که در قطره قطره هایش خود را پنهان کرده

همیشه ما با اختیار قلم را در دست می گیریم و می نویسیم

اما این بار این قلم است که به اجبار من را به نوشتن وا می دارد

سالیان قبل از باران لذت نمی بردم

چون آنرا مانع بازیهای کودکانه ام می دانستم

اما اکنون دیوانه وار منتظر آمدنش هستم

به انتظار آمدنش می نشینم و برای آمدنش دعا می کنم

در هفتمین روز تابستان ..* باران *

چقدر لذت بخش است

شنیدن صدایش ، صدایی که تنهایی را فریاد می زند

آری این همان صدایی ست که همه می شنوند

اما چه کسی بدان می اندیشد ؟

آسمان اکنون دلش گرفته !!

به یقین می توانم بگویم که او اکنون غمگین ترین پدیده است

اما نه .. شاید کسی باشد که اکنون

نه سالهاست که می گرید

پس او چه می شود ؟؟

ای کاش ای کاش برای باریدن بهانه ای نبود

همانطور که برای خندیدن بهانه ای نیست

رعد و برق

باز هم رعد و برق

کمی تامل ، کمی سکوت

نه چیز دیگری آشکار نمی شود

شاید برای من آشکار می شود ..آری شاید برای من ...!!!

اما قسم می خورم که اگر روزی رازی برایم آشکار گردد

به هیچ کس چیزی نگویم و سکوت کنم و ببارم همچون باران

اکنون آمده ام به اجبار

باز هم به اجبار تا در کنارت آرام گیرم

می دانم ، می دانم دیگر دیدن اشک هایت هم مرا آرام نمی کند

اما ، اما باز هم نظاره گرت هستم چون تنها مخاطبت منم

آری فقط من

منی که سالهاست از سرزمینشان گریخته ام

تو هم چون من شاید ، روزی از سرزمینشان بگریزی

اکنون من خود را در آغوشت احساس می کنم ! ببار

باریدنت مرا آرام می کند

اشک هایت مرا در آغوشت می پروراند

ببار تا با هم بگریم ، تا کسی اشک های مرا نبیند

تو ببار ، تا با هم سبک شویم اما

اما نمی دانم پس از اینکه سبک شدیم

به کجا باید برویم

مگر بالاتر از اینجا هم وجود دارد ؟

اما من نگران نیستم

ناراحت هم نیستم

چون با توام ، تویی که همیشه مرا در آغوش گرفته ای

تویی که هیچگاه اجازه ندادی کسی اشک هایم را ببیند

تویی که هیچگاه اجازه ندادی کسی دیگر ، جز تو حرفهایم را بشنود

شاید روزی به او که بالاتر و بالاتر از توست

بگویم که چه قدر وجودت آرامم می کند

وقتی تو را در بالای سر خویش می بینم آرام می گیرم

نه گفتن لازم نیست چون او

خود تو را آفریده و خود همه چیز را می داند

همه چیز حتی درون من و تو را !!

                                                   آرزو