از روشنایی گریخته ام

 

دیگر روشنایی هم مرا از ترس نمی رهاند

 

گریز از تاریکی

 

گریز از مرگ است

 

آری

 

من گریخته ام از روشنایی

 

تا شاید روشنایی شمع های کوچک

 

مرا از ترس برهاند

 

ترس از بزرگ شدن

 

ترس از روشنایی

 

من از روشنایی های بزرگ می ترسم

 

من روشنایی شمع در تاریکی را دوست دارم

 

شمع همیشه تاریکی را محکوم به شکست می کند

 

اما روشنایی های بزرگ با تاریکی های کوچک شکست نمی خورند

 

من همان شمع را دوست دارم

 

دوست دارم چون

 

ثابت می کند چقدر دوستم دارد

 

چون ثابت می کند با همان نور کمش می تواند آرامم کند

 

من هم چون شمع آن را دوست دارم

 

امشب یک شمع می توانست آرامم کند

 

می توانست مرا از ترس برهاند

 

امشب وجودش آرامش قلب مرا حکایت می کرد

 

اما نیست

 

نمی دانم چرا ؟؟

 

اکنون که بدان نیاز دارم نیست ..!!

 

حالا بدون شمع

 

در روشنایی چه کنم ؟؟

 

روشنایی که به ظاهر همه جا را فرا گرفته مرا آرام نمی کند

 

روشنایی واقعی یکجاست

 

.......

 

گفتم شمع ثابت می کند دوستم دارد

 

اما اکنون که بیشتر می نگرم می بینم

 

او هم مرا تنها می گذارد

 

اکنون که به آن نیاز دارم نیست

 

اکنون که تنها بهانه ی من برای خوشحالی شمع است

 

نیست ..

 

اکنون .. !!

 

اکنون ..!!