سلام اما این بار متفاوت تر از همیشه

اصلا دلم نمی خواست آپ کنم چون عاشق شعر داداشم شده بودم آخه من با اجازه ش چند

تا از شعراشو نوشتم یکی شکوه آمدنت ... دومی نمی دانم امشب دل ... و سومی به در

گفتم لیکن دیوار بشنید ... . این روزا اصلا حالم خوب نیست هر روز حالم بدتر می شه شدیدا

سرماخوردم  آخه می دونین زنجان شبا خیلی سرده ..  اصلا تقصیر خودم بود آخه ما هر

شب می رفتیم بیرون و بستنی می خوردیم آخ که چقدر می چسبید تو سرما بستنی خوردن

 اینم آخر و عاقبت همون بستنی هاست مثلا می خواستم این چند هفته که از

تابستون مونده هر روز وبلاگ رو آپ کنم که نشد  بعد از این تعطیلات ما می ریم سر درس و

مشق مون  راستی دبیرستان سخته یا آسونه ؟؟؟؟ هفته ی قبل کتابامو خریدم فقط از کتاب

ریاضی و ادبیاتش خوشم اومد  نمی دونم اگه برم مدرسه می تونم وقت کنم باز هم وبلاگ

رو آپ کنم یا نه  می ترسم وقت نکنم بیام و دوستای مهربونم من رو فراموش کنن

گلوم خیلی درد می کنه دیگه نمی تونم اینجا بمونم باید برم ...

 دوستون دارم .. در پناه حق

                                                     آرزو