به نام خدایی که در این نزدیکی است  ،

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

 

 

*****************************************

 

 

 

من فکر می کنم ، پس هستم   ...   دکارت

 من طغیان می کنم ، پس هستم   ...   کامو

 در من این احساس : مهر می ورزیم ، پس هستیم   ...   مشیری

 

 -------------------------------------------------------------------------

 من نفس می کشم ، پس هستم !!!

چه توجیه قشنگی است ، برای بی ثباتی

 و بی مرزی و بی هدفی آدم ها !!!

 توجیهت به دل نشست ... ای آدم !

 

*****************************************

از آدمهای بزرگ مجسمّه ساختیم و دورشان نرده کشیدیم ...

اگر کسی حرفهای آنها را باور کند ، باید دور خودش نرده بکشد ...

*****************************************

انتهای افق را در آسمان سربی این شهر

جستجو مکن !

افق ما اینچنین بی رمق نیست ... آن بالا را ببین ...

آن دورها ... افق ما کوچک نیست ... فراتر از زمین است ...

آن بالا ... کمی مایل به خدا ... شاید !

این نگاه های حسرت بار آدم ها به غروب رنج آور است ...

یک مشت آه های یخ زده ...

طلوع اگر بزرگ باشد ... افق کوچک نمی شود ...

می شود ؟!؟

*****************************************

 

سرگردانی ... دردِ مدام ِ باد ... مردم شهر را مبتلا کرده ...

من شب ها از فانوس پر می شوم ... و صبح ... از لبخند ...

و عصر ...  اشک را به واسطه ی صداقتش ... می ستایم !!!

هوا سرد می شود ... ماه یخ می زند و مهتاب خلاصه می شود

در مهتابی ِ خانه های سرد ... هوا گرم می شود ...

خورشید ذوب می شود و تابشش جاری

اینجا ... نامه ها بوی خاک می دهند ...

و چشمان شهر پاک نیست ... برف می بارد ... باران می بارد !

ابر ها تمام می شوند اما باران ... می بارد ...

چشمان شهر هنوز پاک نیست ...

دردِ بی درمان ِ احساس ... و من که مثل همیشه مبتلای آنم ...

بگذار بگذریم ...

باز شب شده است و من ... از فانوس پر می شوم ...

اتاق کوچکم پرنور می شود و من ... از فانوس ... خالی  ...

صدای باد می آید و هو هو ی سرگردانی اش ...

و من در اتاق کوچکم ...

از خدا پر می شوم ... !

†~†~†~†~†~†~† 

 

بر من بتاب

 

تا تو را

 

 

در روشنایی محراب قلبم نظاره کنم !

 

 

*****************************************

†~†~†~†~†~†~†

 

 

مرا به گورستان مبرید ، چرا که از مردم در آسایش نتوانم بود .

و با خش خش استخوان ها و جمجمه ها آرام نتوانم غنود .

مرا به بیشه ی سرو برده و جایی که بنفشه و شقایق

 کنار هم می رویند ، به خاک بسپارید .

در گوری ژرفم نهید تا سیلابها استخوان هایم را به دل دره ها نبرند.

گوری فراخ ، تا اشباح بیایند و کنارم بنشینند .

و جامه هایم را برکنده و مرا نرم و آرام

برسینه ی مادر و برهنه در دل زمین نهید .

آنگاه مرا با خاک نرم فرو پوشانید ، و در پی هر مشت خاک ،

مشتی دانه ی سوسن و یاسمن و نسرین بیفشانید ،

تا از کالبدم خوراک برگرفته و روی گورم برویند .

تا با رستن آنها عطر دلم در فضا پراکنده شود و

رازهای آسودگی ام به هوا برخاسته و تا نزدیکی خورشید بالاروند.

تا گل هایم با وزش نسیم خم شوند

و خواسته ها و آرزوهای گذشته ام را به یاد رهگذران آورند .

همزادگانم ، مرا در تنهایی ام وانهاده و با گام هایی به آرامش

دره های خلوت ، از کنارم دور شوید . 

*****************************************

                  ~† یار قاصد ی†~

 

 

         سَـن یاریمیـن قاصـدیـسـن                 ایــلن سـنه چای دِمـیـشـم

 

 خیـالـینـی گـونـدریـب دی                   بسـکه من آخ وای دمیشم

 

 

 

آخ ! گئـجه لر یاتمـامیشام               من سنه لای لای دمـیـشم

 

 

 

سـن یاتالی ، من گوزومـه              اولـدوزلاری سای دمیشم

 

 

 

هر کس سنه اولدوز د ییه              ازوم سـنـه ، آی دمـیـشــم

 

 

 

سندن سـونرا حیـاتَ مـــن            شیـرین دسه زای دمیشم

 

 

 

هر گوزَلدن بیـر گل آلـیب               سـن گوزله ، های دمیشم

 

 

نین گون تک باتماغیوی            آی بـاتـانـا ، تـای دمیـشـم

 

 

 

ایـندی یایا ، قیـش دِیـیـرم              سـابـق قـشـا یـای دمـیشـم

 

 

 

گاه طویووی یـاده سـالیب             من ده بیی نای نای دمیشم

 

 

 

سونرا گـیـنه یاسَ بـاتـیـب               آغـلاری های های دمیشم

 

 اتـَک دولـی دریـا کـیـمـی                    گوز یاشـیما ، چای دمیشم

 

 عمره سورن من قره گون             آخ دمـیـشـم وای دمـیـشـم

 

 

 

 

************************************

 

برای تنفس عمیق من ، هوا خیلی کم است !!!

 

************************************

 

 

 

 تو هم رفتی ؟!؟

 

از آن بالا نگاهی به این پایین بینداز

 

که دست تکان می دهم ...

 

هنوز هم باور نکرده ام ... باور من چه فایده ؟!؟

 

*****************************************

 

روی دیوار ها رنگ می پاشم ... نارنجی و زرد ...

 

من زنده هستم !!!

 

*****************************************

 

حالا دیگر ... برای خودم ... !

 

*****************************************

 

الآن اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این فرزندان حضرت قابیل

 

بیندازند شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟

 

 آن رجز  -: فتبارک الله احسن الخالقین :- 

 

 برای همین ها بود ؟!؟

 

هبوط . شریعتی

 

*****************************************

 

من روی لب هایم یک تابلوی لبخند آویزان کرده ام

 

تا لب هایم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...

 

حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها .

 

این طور هم من راضی ترم ... هم لب ها !

 

 

 

***********************************

 

فرقی هم می کند ؟ می گذریم با بهار ...

 

***********************************

 

 تو هم رفتی ؟!؟

 

از آن بالا نگاهی به این پایین بینداز

 

که دست تکان می دهم ...

 

هنوز هم باور نکرده ام ... باور من چه فایده ؟!؟

 

 *****************************************

 

هیچ یک سخن نگفتند ... نه میزبان و نه میهمان و

 

نه گل های داوودی .

 

*****************************************

 

 عزراییل آنجا ایستاده و معنی دار مرا می نگرد ...

 

نگاهمان به هم گره می خورد و تن ِ من می لرزد .

 

*****************************************

 

 سبز می خندم !

 

 *****************************************

 

 تمام شد ... خستگی ِ روی شانه هایم آنقدر زیاد بود

 

که به حال فرشته ها غصه می خوردم ...

 

زیر این تلنبار خستگی بال هایشان می شکند ...

 

*****************************************

 

  کفش هایت را در بیاور ...

 

اینجا سرزمین مقدّس قلب است !!!

 

*****************************************