روز‌ها می‌گذرند لحظه‌ها از پی هم می‌تازند

 

  وگذشت ایام، چون چروکی است که برچهره من می‌ماند

 

روزها می‌گذرند،که سکوتی ممتد، برلبم می‌رقصد

 

 قصه‌هایی که زدل می‌آیند، زیرسنگینی این بارسکوت

 

 بی‌صدا می‌میرند

 

  روزها می‌گذرند، که به خود می‌گویم

 

گرکسی آمد و برداشت زلب مهر سکوت

 

گرکسی آمد و گفت قطعه شعری بسرود

 

گرکسی آمد و از راه صفا دل ما را  بربود

 

حرفها خواهم زد، شعرها خواهم خواند 

 

بهر هر خلق جهان، قصه‌ای خواهم ساخت

 

روزها می‌گذرند

 

که به خود می‌گویم

 

گرکسی آمد و برزخم دلم، مرحمی تازه گذاشت

 

گرکسی آمد و برروی دلم، طرحی ازخنده گذاشت

 

گرکسی آمد و درخاطر من، نقشی ازخود انداخت

 

صد زبان بازکنم

 

قصه‌ها سازکنم

 

گره از ابروی  هر غمزده‌ای درجهان بازکنم

 

من به خود می‌گویم

 

اگر آمد آن شخص !!!!!!

 

من به او خواهم گفت، آنچه درمحبس دل زندانیست

 

من به او خواهم گفت، تا ابددردل من مهمانیست

 

                     ولی افسوس و دریغ

 

آمدی نقشی زخود در سر من افکندی

 

                              دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

 

دیده دریا کردی

 

عقل شیدا کردی

 

طرح جاوید سکوت، تو به جای لبخند، بر لبم افکندی

 

دل به امید دوا آمده بود

 

به جفا درد برآن زخم کهن افکندی

 

روزها می‌آیند

 

لحظه‌ها ازپی هم می‌تازند

 

من به خود می‌گویم

 

 

      (( مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))

 

 

 

 

 

 

اینم یه آدرس برای دوست مهربونم آقا مهرداد

 

 

 

می تونین برین اینجاو شعر شهریار با ترجمه اش رو بخونین .. ببخشید یه کم زیاد بود نتونستم بذار

 

 

 

تو وبلاگ خودم !!!

 

 

 

http://www.asheghoone.com/?p=88