سلام دوستان خوبم :

امروز دوست خوبم فاطیما جون یه کتاب به من داد که خیلی جمله های قشنگی داره حتما

براتون می نویسم. می دونین چیه من نویسنده ی خوبی نیستم تازه یکی دو سالی هست که

داستان می نویسم . تابستون یه کتاب در مورد داستان نویسی خوندم که خیلی کمکم کرد من

خیی دوست دارم در آینده نویسنده ی خوبی بشم !

حالا یه داستان کوتاه و احساساتی براتون می نویسم ! راستی داستان راز خانه ی متروک را

خوندین ؟ خوب بود ؟

  دخترک دریا

دخترکی تنها کنار دریا نشسته بود و به آسمان و دریا چشم دوخته بود . دخترک گاهی چشمانش را می بست و بعد روی کاغذ می نوشت پیدا بود که خیلی تنهاست. دخترک بعد از چند ساعت راهی شد و از بین درختان جنگل عبور کرد و به کلبه ی کوچکی رسید وارد کلبه شد و کاغذی را که در دست داشت روی میز گذاشت و روی صندلی نشست کلبه ی کوچکی بود که از چند وسایل جزئی تزئین شده بود . او ساعت ها به کاغذ خیره شد و بعد شروع کرد به بازنویسی کردن ! وقتی کارش تمام شد آن را در جعبه ای گذاشت ، درون جعبه پر از کاغذ های نوشته شده بود وقتی داشت در جعبه را می بست ناگهان مردی با لباس های ژولیده و موهایی که در هم رفته بودند وارد کلبه شد و وقتی نگاهش بر جعبه ی دخترک افتاد عصبانی شد و جعبه ای را که پیدا بود برای نوشت کاغذ های درون آن زحمت فراوانی کشیده بود را برداشت و از کلبه خارج شد . دخترک که چشمانش گود افتاده بود و پاهایش توان راه رفتن را نداشت به دنبال او از کلبه خارج شد ، دخترک با گام های کوتاهش که پیدا بود با زحمت قدم بر می دارد به دنبال او رفت ولی آن مرد وقتی متوجه دخترک در نزدیکی اش شد آن را به طرف درختان هل داد و رفت و حالا دخترک چاره ای جز اشک ریختن نداشت احساس می کرد در سرش آشوبی بر پاست . آن مرد دورتر و دورتر شد و دخترک غرق در اشک . ساعت ها کنار درخت ماند و اشک ریخت تا اینکه آن مرد بدون آن جعبه بازگشت. دختر بچه به طرف او رفت و گفت‌:خواهش می کنم آن را به من برگردانید من قول می دهم که دیگر چیزی ننویسم . آن مرد که اصلا به حرفهایش توجهی نمی کرد به کلبه رفت و دخترک هم به دنبال او رفت و گفت: پدر خواهش می کنم ، من دیگر هیچ وقت شعری نمی نویسم فقط آن جعبه را به من بازگردانید ! پدرش گفت :آن جعبه دیگر وجود ندارد و الآن در آتشی به ذغال تبدیل شده . ناگهان دخترک احساس کرد در سرش آشوبی برپاست دستش را برروی سرش گذاشت تا شاید دردش را احساس نکند و سپس از کلبه خارج شد و به طرف دریا رفت . دخترک روزها کنار دریا ماند ولی دیگر شعری به ذهنش خطور نمی کرد وقتی دید بودن یا نبودنش برای پدرش مهم نیست از ساحل به طرف دریا رفت ... رفت تا شاید دریا در آغوشش بگیرد ... رفت تا شاید به شعرهایش برسد ... رفت تا شاید به خدا نزدیک تر باشد ... آنقدر رفت که دیگر آثاری از آن به چشم نمی خورد ... دخترک رفت تا شاید ، دریا در آغوشش بگیرد .

دوستان خوبم:امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و سلامت باشین !