سلام سلام صد تا سلام !!

اول سلام به همه ی مادرای گل و مهربون و دوست داشتنی و نازنین و باز هم گل و مهربون و دوست داشتنی !! هرچی از خوبی مادرا بگم کم گفتم !!!!! الهی من فدای هرچی مادر مهربون ونازنینه از جمله مادر خودم بشم !!! و بعد هم سلام به شما که به وبلاگ من اومدین !! حالتون خوبه ؟! چشمک منم خوبم .. شکر ..!!مثلا تابستون شده ولی باز هم من اوقات فراغت ندارم .. !! آخ البته خودم همیشه دوست داشتم که اینطوری باشه پس اعتراض نمی کنم !! چشمک

 

خاطرات اردو سال تحصیلی 86-87

مامان من معمولا اجازه نمی ده که من اردو برم .. یه هفته باهاش حرف زدم تا تونستم راضیش کنم !! همیشه می گن راه خطرناکه ولی با این دلیل کسی نمی تونه منو قانع کنه !! بلاخره مامانم راضی شد که منم برم. البته اینم بگم که به خاطر بعضی از امتحانا و یه سری چیزای دیگه چند تا از دوستای نازنین ما نیومدن ناراحت ولی من به مامانم نگفتم چون مامان منتظر کوچکترین بهانه بود که اجازه نده !! روز چهارشنبه قرار بود ساعت 12:30 از مدرسه راهی بشیم و بریم ارومیه !! ساعت 12:30 بود که حرکت کردیم .. مامان اینا که تا عوارضی اومدن ( آخه یکی نیست بگه واسه چی این همه دخترتون رو لوس می کنین ؟نیشخند ) یه چیزی رو یادم رفت بگم اصلا قبل از اینکه از شهر خارج بشیم به هاله گفتم که بیا شروع کنیم ناهار رو بخوریم .. هاله گفت نه بابا زشته !! آخه هیچ کس نمی خوره .. گفتم باشه !! به محض اینکه عوارضی رو رد کردیم گفتم من دیگه طاقتشو ندارم .. شروع کنیم ..!! انگار همه گشنه بودن و منتظر بودن یکی استارت بزنه (‌کی بهتر از من ؟ خنده ) رفتیم .. رفتیم .. تا رسیدیم به ارومیه البته ناگفته نماند که این مدت یعنی تا برسیم ارومیه فقط داشتن بهمون زنگ می زدن که کجایین و چی کار می کنین ؟! بلاخره رسیدیم ارومیه !!! البته نمی گم که این هاله خانوم چه شاهکارایی داشت !! نیشخند ما که فکر می کردیم می ریم نمازخونه ی مدرسه بمونیم اما یه هو غافلگیرمون کردن !! رفتیم خوابگاه تربیت معلم پسران ارومیه !! اگه بدونین چه اوضاعی بود هیچ کس حاضر نبود بره داخل آخه خیلی کثیف به نظر می رسید بلاخره دلمونو به دریا زدیم و رفتیم تو ..!! وای چشمتون روز بد نبینه چی بود!! پله هاش شبیه پله اضطراری بود .. همه اش صدا می داد ..!!! من که می ترسیدم از  پله هاش. رفتیم تو من دیدم که چندتا خانوم (‌زنان بزرگسال ) داخلن .. گفتم بچه ها اینا کین ؟! ولی کسی جواب نداد خب طبیعی بود چون کسی اونا رو نمی شناخت آقا چه اوضاعی بود هرکدومشون تو یه اتاق نشسته بودن و حاضر نبودن که برن یه اتاق یکی شون تبریزی بود .. وای .. نمی دونین چی کارا که نمی کرد ..!! عصبانی بود فقط داد و فریاد راه مینداخت !! یکی از همکاراشون بهش دلداری می داد ، می گفت چی می شه مگه اینا هم مثل دخترای خودمون می مونن بچه ان دیگه اومدن اردو . اون گفت : " اوشاخدیلر اوشاخدیلر .. منه نه ربطی وار .. گوروسن که جورابلاری اینس وریر " اینو که نگفت من دیگه از خنده مردم قهقههنیشخند می دونین فارسیش چی می شه ؟! می گفت : خب بچه ن که بچه ن به من چه ؟! می بینی که جورابشون چقدر بو می ده !! نیشخند به خدا الکی می گفت .. ما که می رفتیم داخل اتاقاشون سرمون گیج می رفت از بوی جوراباشون اما واسه بهونه هرچی دلش می خواست می گفت. خیلی از این زنه خوشم اومده بود..خنده حالا با کلی اصرار حاضر شده بود بره اون یکی اتاق .. اومده بود وسایلاشو از تو کمد برداره .. اون یکی خانومه که دوستش بود بهش گفت بذار همینجا بمونه دیگه !!‌ گفت : یوخ .. بیرانین قفلی یوخده !! نیشخند یعنی " نه .. اینجا قفل نداره !!حالا انگار ما دزد بودیم تازه اگه دزد هم بودیم لیوان و قاشق اونو نمی دزدیدیم !!وای چقدر اونا بی جنبه بودن !!!ابرو اصلا خوشم نیومد ازشون !! ولی اون خانومه خیلی بامزه بود .. خیلی دوست داشتم عکس العملاشو ببینم !! ماشاالله بچه های ما رو تو مدرسه نمی شه کنترل کرد حالا اونجا هم که آزادی بود و از اینجور حرفا !!اون شب دیوونه شون کردیم .. ( خوب کاری کردیم حقشون بود نیشخند ) !!!‌بچه ها تا ساعت 3 شب می زدن و می خوندن !! چه شبی بود ..!! (‌فقط چند نفر بی ذوق خوابیده بودن که یکیشون خودم بودم نیشخند ) آخه خیلی خسته بودم داشتم می مردم هاله که به محض اینکه مسواکش رو زد مثل بچه های مرتب و منظم گرفت خوابید .. من بیچاره تا ساعت 3 شب روانی شدم !! خدا رو شکر نسبتا اتاق ما ساکت بود !! تا ساعت 3 شب فقط می گفتم :‌بچه ها جوووون من بگیرین بخوابین .. تو رو خدا بخوابین !! اما کی گوش می کرد ؟! طفلک صونا هم خوابش نبرده بود خنده شب ساعت3  بود .. با یه بغضی بهم گفت : آرزو خوابی ؟‌! گفتم نه بابا صونا مگه اینا رو نمی بینی؟ گفت بیابریم آب بخوریم برگردیم .. خدا روشکر ساعت 3 اون خانوم های بزرگسال کارخودشون رو کردن و رفتن رئیسشون رو آوردن که بچه ها ساکت بشن. خلاصه ساعت 3:30 خوابیدیم. فرداش که بچه ها از خواب بیداره شده بودن داشتن می گشتن ببینن کی دیروز رو تخت من خوابیده بود که همهش غر می زد.. به من بیچاره که زورم به یه سوسک هم نمی رسه می گفتن " خشم اژدها " آخه خواب و تفریح هم وقتی داره دیگه !!!!!!!!! مگه غیر از اینه ؟!ساکتصبح که رفتیم صبحونه بخوریم رئیسشون گفت که با عرض معذرت  امشب نمی تونین اینجا بمونین چون دیشب دانشجوهای ما رو اذیت کردین (‌ چه دانشجوهایی یکیش همونی بود که بهتون گفتم ) من و هاله و یکی از بچه ها رفتیم با اون آقاهه حرف زدیم و اجازه داد که 5شنبه هم اونجا بمونیم !! غذاشون که افتضاح بود همیشه تو سالن غذاخوری گربه بود و بچه های ما هم همیشه یه عکس العمل نشون می دادن (‌ جیغ می کشیدن و ظرف غذا رو می نداختن زمین ) مسئول اونجا می گفت عیب نداره گربه تمیزه !!! متفکر بهتره راجع به غذاها چیزی نگم .. همه مون آخرسر به این نتیجه رسیدیم که مامان هرچی بده می خوریم حتی اگه خورشت کرفس باشه  یا نمی دونم پر از قارچ باشه !! این نکته ی مهمی بود که ما یاد گرفتیم. خیلی خوش گذشت !! خیلییییییییییی !! البته اینا رو مامانم نمی دونه (‌گربه تو سالن غذاخوری ، چون اگه بدونه دیگه از سال بعد نمی ذاره برم اردو نیشخند)

 

روز مادر رو به همه ی مادرای عزیز تبریک می گم !! مخصوصا مامان نازنین خودم !!

 

مامان جووووونم روزت مبارک !!

                                       روز مادر مبارک !!!!!!!!!