چقدر دنیا کوچیکه .. چقدر لحظه ها زود می گذره .. چقدر ما آدما خودمونو گرفتار مسائل مادی کردیم ‍!!

امروز شنیدیم که خسرو شکیبایی هم فوت کرد ..!! ناراحت کننده ترین خبری بود که امروز شنیدم. من خیلی دوسش داشتم .. روحش شاد !

 

خسرو شکیبایی هم درگذشت !!

 

همیشه همینطور بوده .. همیشه همین طور خواهد بود !! هنوز خودم اون روزا رو فراموش نکردم. روزی که پدربزرگم فوت کرد .. امسال .. چقدر داغون شدم !! اصلا دلم نمی خواد یاد اون روزا بیفتم .. وحشتناک بود ! فکر اینکه دیگه نمی تونم ببینمش دیوونه ام می کرد .. دیگه شبای عید خونمون نمیومد .. دیگه لحظه ی سال تحویل پیشمون نبود .. داشتم دیوونه می شدم.

مگه ما آدما چقدر عمر داریم که می خوایم با بدی و نفرت و دروغ و .. تمومش کنیم ؟!این شعری بود که برای پدربزرگم نوشته بودم .. دلم می خواست اینو بازم بنویسم !!

در تاریکی شب

در سکوت ثانیه ها

در حالی که من به خاطر

بارانی که از آسمان رحمتش

بر روی درختان بی برگ جاری می شدند

خوشحال بودم واحساس می کردم آن لحظه بهترین

 لحظه ی زندگی من است اما ..

نمی دانستم ... نمی دانستم .. حتی فکرش را هم نمی کردم..

 که در همان لحظه .. در لحظه ی سکوت و تنهایی

تو را از دست می دهم

تو را ..!!

باورم نمی شود ..

چقدر سخت است باور کردن ..

باور کردن این که دیگر

تو را نمی بینم

دیگر به آن خانه ی کوچک و قدیمی نمی روم

آن خانه ای که همه جایش

خاطرات با تو بودن بود

خاطراتی که همیشه به گوشم زمزمه می شد

از لحظات با تو بودن و مادربزرگ ..

خواهرم بوی غذای مادربزرگ را همیشه احساس می کرد

او هنوز هم که هنوز است باور نکرده

که مادر بزرگ ۱۲ سال است که از کنار ما رفته ..

ما هنوز آن اتفاق را باور نکرده بودیم که حال ..

چقدر سخت است باورش برای ما

برای همه ی ما مخصوصا بابا

ای وای .. خدایا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا