سلام به همه ی دوستان عزیز و مهربونم که تولد داداش مهربون و مهدیس نازنینم رو تبریک گفتن قلب!!!حالتون خوبه ؟! قول داده بودم که بازم خاطره بنویسم ..!!!!چشمک

 

ترم دوم  دیگه قرار شده بود هر گروه یه هفته پژوهشش رو ارائه بده .. گروه ها پاورپوینت درست می کردن و یه نفر به عنوان نماینده کارشون رو ارائه می داد .. (‌بازگشت به خاطره قبلی من خیال باطل)

 من و هاله زنگ تفریح رفتیم سایت و پشت یه کامپیوتر که از بقیه هم سرعتش بالاتر بود نشستیم. گفتیم دیگه می مونیم اینجا ، بچه ها هم زنگ خورد میان سایت .. عینک( طبق معمول تقسیم کار کردیم .. هاله رفت بوفه و خوراکی خرید منم داشتم کامنتا رو چک می کردم نیشخند) زنگ خورد و سایت خالی شد .. من و هاله هم خوشحال بودیم (‌پیش خودمون فکر می کردیم که ما چقدر زرنگیم خندهو  گفتیم .. هر هفته همین کار رو بکنیم از زنگ تفریح بشینیم سایت تا بچه ها و خانم ت بیان سایت مژه) .... منتظرشون بودیم .. 5 دقیقه گذشت کسی نیومد ..10 دقیقه گذشت کسی نیومد .. بعد از 15 دقیقه دیدیم که 4 نفر از بچه ها که قرار بود اون روز ارائه بدن اومدن سایت  تا پاورپوینتشون رو کامل تر کنن.. ما هم گفتیم خب الآن بقیه هم میان دیگهعینک .. یه کمی میز کامپیوتر رو مرتب کردیم و آشغال خوراکی هامون رو انداختیم تو سطل زباله !! کمی گذشت دیدیم که خبری از بچه ها نیست .. گفتم مرضیه بقیه چرا نیومدن ؟! سوالگفت خانوم سر کلاسه .. شما اینجا چی کار می کنین ؟!تعجب من و هاله که یه لحظه انگار دنیا رو سرمون خراب شد .. چیزی نگفتیم .. جالبیش اینجاست که چون زنگ آخر بود هاله گفت آرزو یه هو دیگه کیفامون رو هم برداریم که برنگردیم کلاس نیشخند.. تازه هاله گیر داده بود که ژاکت ها رو هم برداریمخنده. من گفتم تو سایت جا نمی شه !! من و هاله کیفامون رو برداشتیم و از سایت اومدیم بیرون .. داشتیم از پله ها می رفتیم پائین که معاون مدرسه ما رو دید و گفت : کجا ؟! منم شدیدا هل شده بودم ، نگرانگفتم : سلام خانوم .. حالتون خوبه ؟! هیچ جا .. داریم می ریم کلاس !نگران یه نگاهی یه کیفمون کرد .. به نگاه به قیافه ی درمونده مون .. گفت : برین کلاس. من و هاله هم داشتیم از استرس می مردیم !! رفتیم پشت در کلاس وایستادیم . من می گفتم هاله تو در بزن .. هاله می گفت تو در بزن .. خلاصه قرار شد که من در بزنم ولی هاله اول بره داخل کلاس !!

با چه رویی می خواستیم بریم کلاس بعد از 25 دقیقه اونم با کیف !!نیشخند

من در رو زدم .. هاله گفت : ببخشید خانوم می تونیم بیام کلاس ؟! نگرانخانوم ت هم خیلی عادی بر خورد  کرد یه نگاه خیلی گذری کرد و گفت بله بفرمائید .. ( تازه فهمیدیم که می تونستیم تا آخر زنگ سایت بمونیم و چه اشتباهی کردیم که اومدیم کلاس .. نیشخندچه دبیر باحالی ) بچه ها داشتن از خنده می مردن .. نیشخند می گفتن : رفته بودین بیرون؟ .. خوش به حالتون می گفتین ما هم می اومدیم !! خندهمن و هاله وقتی رسیدیم سر نیمکتمون کیفا رو انداختیم و زدیم زیر خنده ... اینقدر خندیدیم که داشتیم از دل درد می مردیم .. قهقههاین خانوم ت اصلا نپرسید که کجا بودین ؟ چرا سر کلاس نبودین ؟ کیفتون رو کجا برده بودین ؟! خندهآخه بعضی از دبیرا هستن که حتی اگه وقتی دبیر در رو بست وارد کلاس بشی نمی ذارن و می گه باید برین از دفتر برگه بگیرین !! اما این خانوم ت دیگه واقعا به ما لطف داشتن !!!!!!!!! خندهآخه سرش شلوغ بود .. وای دیوونه امون کرد یه سال .. هر جلسه دفتر اجتماعیمون رو چک می کرد که نوشتیم یا نه ؟! نیشخندخودش می اومد تک تک فعالیت ها رو می خوند و امضا می کرد .. اون روز هم داشت دفتر بچه ها رو می خوند که ما اون سوتی رو دادیم. خدا رحم کرد که لباسامون  رو نبرده بودیم .. قهقههاون دیگه خیلی ضایع بود !!!! یه روز من و هاله و زهره می خواستیم 10 دقیقه زودتر از کلاس در بیایم که بریم سایت تا زهره از آقای میرزایی سوالش رو بپرسه مژه!! از همین خانم ت خواهش کردیم که ما 10 دقیقه زودتر از کلاس بریم بیرون .. 1000 تا سوال پرسید که کجا می رین ؟ چرا می رین .. ؟؟؟؟؟؟؟ همه ی سوالاشو یکی یکی با دقت و حوصله جواب دادم .. گفت باشه ولی قبلش برین فعالیت درسی رو که الآن دادم بنویسین بعد ... گفتم :‌ خانوم به خدا واسه جلسه ی بعد می نویسیم !! گفت نه باید بنویسین بعد. (‌مثلا می خواست بگه که اجتماعی مهم تر از شیمیهنیشخند ) ما هم رفتیم و نوشتیم .. من تند تند جواباشون رو نوشتم .. دادم هاله و زهره هم از رو من نوشتن. هر 3 تا مون بردیم که دفترامون رو ببینه نمی دونستیم که می خواد بخونه .. خلاصه همه ی فعالیت ها رو لغت به لغت خوند و روشون فکر کرد. اول واسه هاله رو دید .. امضا کرد داد .. بعد واسه زهره رو دید دوباره از اول خوند و بعد سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و امضا کرد و داد وگفت خیلی خوب بود (‌ هر سه تامون یکی نوشته بودیم حتی کلمه هاش هم فرق نمی کردنیشخند ) بعد نوبت  من شد .. خوند خوند .. آخرش که رسید گفت : واسه شما یه کمی شبیه واسه دوستاتون نبود ؟! منم که داشتم تو دلم از خنده می مردم نیشخندگفتم :‌بله یه کمی شبیه بود .. از هاله خواستم یه کمی راهنماییم کنه. امضا کرد و داد . یه نگاه به ساعت کردم دیدم که 3 دقیقه به زنگ مونده .. گفتم خانوم می تونیم بریم ؟ گفت : الآن زنگه دیگه .. صبر کنید چند دقیقه .. گفتم خانوم خواهش می کنم !!!!!! خلاصه اجازه داد که ما 2 دقیقه زودتر از کلاس در بیایم. نیشخند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیدم خیلی طولانی شده بقیه اش رو ننوشتم .. بقیه اش رو هم اگه دوست داشته باشین دفعه ی بعد می نویسم (‌به شرطی که دوست داشته باشین اگه خسته کننده ست یا دوست ندارین نمی نویسم چشمک )