کاشکی تو ... تو ... تو .. خواننده ی شعرم باشی

نویسنده: آرزو - دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩٦

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

امشب آرامم.. اما انگار آرامش پس از طوفان است..

اعتماد نمیکنم ..

تو هستی .. خدا هست .. شب هست

و آسمانی پر از ابر..

همه چیزمحیاست برای رفتن ..

آماده ی پروازم ..

چشمانم را میبندم ..

به کجا رسیدیم ؟

دل آسمان ...

اینجا تاریک است

اما تو هستی و خدا

آرامم ..

اما آرامش پس از طوفان..

هرلحظه بیم فروپاشیدن این سکوت را دارم..

آنجا کسی برای ما دست تکان میدهد..

آه ...

چقدر پیر شده است پدرم ..

چقدر آرزو داشتم ریش هایش را پس از سفید شدن ببینم ..

آنجا را نگاه کن ..

دارد برایمان دست تکان می دهد ...

91.10.5




نویسنده: آرزو - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢

به دنیای خویش سفر کرده ام ..

تنهای تنها

و به دنبال گمشده ای هستم که اکنون

خود را در دلم پنهان کرده ..

فاصله ها زیاد نیست

این منم که

در دل خویش گمشده ام

روزی پیدا خواهم شد..

روزی دلم را در دست می گیرم

و رو به آسمانش می ایستم

و فریاد می زنم ..

فریاد می زنم ..

تا شاید دیگر صدای هیاهوی درونم را نشنوم

روزی خاموش می شوم

و دیگر نیازی به فریاد نیست

چون دیگر هیاهوی درونم هم خاموش می شود ..




نویسنده: آرزو - شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢

زندگی به تلخی قهوه ی اسپرسو میمونه ....

یا باید  تلخیشو تحمل کرد و تظاهر کرد عاشق طعم تلخی ..

یا باید شیرینش کنی ..

 

 

 

---------

یه تحول اساسی ..

یه زندگی جدید ..

یه حصار بزرگ دورهادور خودم




نویسنده: آرزو - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢

گاهی در زندگی به ما ظلم می شود ..

از کجا و از چه کسی نمی دانم !

کسی هم نمی داند !

نه که چیزی باشد و علمی نباشد .. نه

اصلا چیزی نیست !

خوشی به سراغمان می آید ..

می خندیم و می خندیم !

آرام می گیریم ..

لذت می بریم و فریاد میکشیم !

چه کسی اندازه تو آن لحظه ها را خوشبخت است ؟

به گمانت هیچ کس !

آری .. هیچ کس !

روزگار می گذرد ..

گاه آنطور که تو میخواهی .. گاه آنطور که نمی خواهی ..

می گذرد ..

اما تاوان خوشی را باید پس داد ..

روزی تک تک خوشی هایت را از دست میدهی ..

ای کاش آن روز آنقدر پیر شده باشی که طاقت غصه خوردن نداشته باشی ..

:)




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢

 شب سردی بود و من چشم به راه تو

به شوق دیدنت همه ی راه را دویده بودم !

اشک شوق بر چشمانم جاری بود و من هیچ کس را جز تو نمیدیدم !

با گل های مریمی که دوست داشتی

به پیشوازت آمدم !

همه ی آن گل ها را شاخه به شاخه به یاد تو چیده بودم ..

به پیشوازت آمدم ..

قبل از سپیده صبح من آنجا به عشق تو ..

ایستاده بودم !

تو آمدی .. اما انگار مرا نمی دیدی ..

به سویت آمدم اما رویت را از من برگرداندی ..

انگار خیلی های دیگر جز من آن جا بودند ..

همه ی آن شاخه های مریم را ..

به عشق تو به پسر بچه ای دادم که به چشم هایم خیره شده بود !

گویی آن پسربچه همه چیز ..

حتی بغض و سکوتم را از چشمانم می خواند !

پاییز 86

 

----

فقط یه سر به دفترخاطراتم زدم !‌ :)

 6 سال پیرتر شدم ..




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢

دیر آمدی ..

خیلی دیر !

درست لحظه ای که بندوبساط آوارگی را جمع کردم و گذاشتم پشت پنجره ..

تا شاید باران بشورد و شاید راهی سیلی کند ..

هرچه بود تموم شد !

دیر آمدی !

هرگز برای آمدنت سیب سرخ نچیدم که حالا برای رفتنت اسپنددود کنم .. !

به سلامت !




نویسنده: آرزو - شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢

باز هم شب است و دل من بهانه گیره تو ..

عکس هایت را ورق میزنم ..

شبم روشن است با یاد تو ..

لبخند بر روی لب هایم ..

درست است که دوری ..

خیلی دور !

اما این لبخند معنایی دیگر دارد ..

از نزدیکیت حرف میزند با من ..

تو به من نزدیکی ..

تو به من نزدیکی ..

این را ماه وقتی گفت که تورا به خواب داد ..

تو به من نزدیکی ..

ماه شاهد ..

تو به من نزدیکی !

تو به من نزدیکی !




نویسنده: آرزو - شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢

بهار یا زمستان فرقی نمی کند وقتی نبودنت سرد است و خاموش!

برای منی که رفتنت را دیدم آمدن صدبهار دلخوشم نمی کند !

برای منی که صدایم را کسی نشنید .. شنیدن صدایم خوشحالم نمی کند..

برای منی که نامیدی پزشک را پس از رفتنت دیدم .. دیدن هزاران پزشک دردم رادوا نمیکند.

برای منی که همه چیزت را ازم گرفتند .. صدای خاموش بودن شماره ات دلسردم نمیکند..

همچنان هستم و نفس میکشم .. نفس ! فقط همین .. پدر !

 

 

 

______________________

یک روز در آن دوردست ها ..




نویسنده: آرزو - جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱

نازنین ..

آدمای این دنیا همه شون می رن ..

یا از یادت .. یا از کنارت ..

یا از دلت ..

هرکسی یه جوری تنهات می ذاره ..

اما نازنین ..

مبادا اشک بریزی برای تنهایی هات ..

اشک واسه روزای سخته .. تنها شدن تازه اول سختیه !

روزای سخت تر بعدشه ..

نازنین .. نترس .. از این دنیا نترس ..

حالا که اومدی .. نفس بکش !

من کنارتم ..

نازنین .. چرا نفس نفس ؟! چرا هق هق ؟!

من حواسم بهت هست .. اشکامو ببین ؟! این اشک نگهبان توئه ..

نگهبانت داره این اشک ها رو می ریزه یواشکی تا تو بخندی ..

آخه می دونی اون چقدر تنهاست ؟!

می دونی چقدر تنهاترشده ؟!

تو ازش هیچی نمی دونی نازنین ..

اشکاش رو نگاه کن ..

داره می ریزه رو کیبرد ..

تو آروم باش نازنین ..

همه ی زندگی اون برای توئه ..

برای توئی که هیچ وقت نبودی و نیستی و نخواهی بود ! شاید !

ببین داره برای کی زندگی می کنه ..

برای کسی که هیچ وقت نبوده ..

می دونی چیش خوبه ؟

اینکه تو هیچ وقت دلمو نمی شکنی

چون هیچ وقت نبودی .. نیستی ..

:)

نازنینم .. آروم بخواب ... آروم ..




نویسنده: آرزو - یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱

می دانی تفاوت از کجا آغاز می شود ؟!

از جایی که من برای احساست میمرم ..

و تو با مردنم جان میگیری ..

پایان من شروعی دوباره است ..

برای تو !




نویسنده: آرزو - جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱

سپیده دمان در گوشه ی نگاهت جان می گیرم ..

میدانی ؟

سخت در انتظارت بودم ..

 

آنقدر در بیهودگی پرسه زدم که فراموش کردم "امید" را !

حال ..

هر لحظه در انتظار صبح ..

صبح در انتظار تو ...

تو در انتظار چه ؟

دیگری ..




نویسنده: آرزو - شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱

سال های اولی که می نوشتم روز تولدم غوغایی برپا بود ..

در دلم .. در نوشته هایم ..

شب تولدم بغض می کردم ..

ترسی در وجودم بود از بزرگ شدن ..

با گذر زمان همه چیز به بد رفت ..

تا جایی که امسال ..

روز تولدم من بی احساس ترین آدم دنیاهستم حتی اگر موقع کادو گرفتن از شدت ذوق

بال بال بزنم ..

این چیزی نیست که در درون من است ..

فک نمی کردم امسال کسی تولدم را به  یاد داشته  باشد..

دوست داشتم همه یک روز فراموشم کنند

اما خب انگار ..

مرام و معرفت بعضی ها خیلی بیشتر از این حرفاست

 

 

 

 

 

 

 

بعد از زمستان هیچ فصلی برایم آغاز نشد ..

 

 

در روزی گیر افتادم که آدم برفی ساختم و ناگهان شب ....

 

 

 

 

تابستان دیگر تابستان نیست ..

پس فردا تولد من نیست ...

می خواهم گم شوم در تقویم .. میخواهم قدم بزنم در زمستان ..

فقط زمستان ...

می خواهم اشک هایم یخ بزند ...

و بخندم به دنیا !

خنده !

خنده ای که آخر همه ی وجودم را به آتش می کشاند ..

!




نویسنده: آرزو - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱

میدانی پدر ..

جستجو برای یافتنت کاری سخت بیهوده است ..

نمیدانی چه عذابی میکشم لحظه به لحظه که به یادت می افتم ..

هرگز باور نمیکنم مرده باشی ..

هر لحظه فکر میکنم رفته ای جایی ..

تصور دیگر ندیدنت همه ی وجودم را متلاشی میکند ..

خودت خوب میدانی طاقت دخترت را ..

نه دل بزرگی دارم .. نه روح سرسختی ..

دلم آنقدر کوچک است که هر لحظه تنگ می شود برای تو ..

و روحم آنقدر حساس است که وقتی کسی می گوید "‌بابا" ، روحم نیمه ی تنم را رها

می کند و من می دانم که دیگر بر روی زمین نیستم ...

اولین عیدی ست که از لحظه به لحظه اش جز تنفر چیزی به یاد ندارم ..

شب هایم تا روز شود هزار سال نوری ست پدر ...

...




نویسنده: آرزو - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

9روز بی پدر زندگی کردن تجربه ی تلخی بود ..

تلخی بی پایان ..

چون بابای زندگی من برای همیشه رفت ..

یک شب برفی .. پرواز کردی بابا !

به فکر دلتنگی خانومیت هستی بابا ؟؟

دلم برات تنگ شده بابا ..

نمیتونم تصور کنم بعد این بی تو میخوام زندگی کنم بابا !!!!

بابای نازنینم .. میدونم حرفامو میخونی .. میدونم !!!

دلتنگت هستم ..

اینقدر گریه کردم که دیگه همه ی اشک هام خشک شده بابا !!!!!!!!!!!!!!

حالا ما موندیم و یه سنگ قبر ..

سنگی که روش عکس تو حک شده! اما بابا .. من اون سنگ رو میخوام چیکار !!!

من دستای مهربون تو رو میخوام بابا !!!

بابا جونم اگه خانومیت بازم برات ماکارونی بپذه میای پیشش ؟؟

اگه خانومیت چای تازه دم بیاره برات میای پیشش ؟؟

تو که طاقت اشک های خانومیت رو نداشتی بابا جونم .. ببین این 9روز چقدر خانومیت

برات گریه کرد بابا جونم ..

تو که هربار اشک های منو میدیدی چشم هات پر اشک می شد ..

نگاه کن خانومیتو ..

نگاش کن ..

دیگه بابا نداره ..

 

 

!

یادته بچه بودم بهم میگفتی دختر آتش پرست من ؟؟؟

خانومیت چند روز پیش بالای سرت یه شمع روشن کرد و اومد خونه .. تا بگه هنوزم

آتیش دوست داره اما بدون تو نه ..

بدون تو نه آتیش میخواد .. نه دلخوشی ..

بدون تو هیچی نمیخواد !

فقط باید تظاهر کنه شاد هست تا دل مامانش قرص شه که دخترم محکمه !!!!!!

تا مامانشم دق نکنه از غصه ..

میبینی بابا جونم ؟؟ خانومیت خوب بلده چیکار کنه !!




نویسنده: آرزو - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

آه ای خدای عزیز من ! ای فراموش شده ی همیشه پنهان قلب من، بگذار اعتراف کنم به پستی ! به پستی خودم ، به پستی همه ی آدم ها‌ ! ای خدای عزیز، ای خالق آسمان ها و زمین، ای خالق شیطان و انسان!!!!! بگذار بنده ی گمراهت همه چیز را به حساب تو بگذارد، بگذار فریاد بزند و فراموش کند که تو خالقی مدبر و حکیم هستی، بگذار بدی آدم ها را به رخ تو بکشد و از خلقت تو شاکی شود! بگذار کفر بگوید..


ادامه مطلب ...



نویسنده: آرزو - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

نفس را .. باید کشید ..

شاید .. باید بود !

قدم باید زد ..

حتی اگر بارانی نباشد ..

شعر باید خواند ..

چشم ها را باید بست .. مبادا نگاه ناپاکی حصارش را بشکند ..

چشم ها را باید بست .. مبادا حرمت اشک هایش را کسی با لبخند .. بشکند !

چشم ها را باید بست .. باید غرق در تاریکی شد !

اگر خیال تو بگذارد ..

تصویرت در تاریکی واضح تر میشود و عذاب من بیشتر و بیشتر ..

اگر رهگذر خیال منی .. بگذر ..

گذر از خیال من ساده است ..

بگذر ..

 

 




نویسنده: آرزو - چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

من همیشه ترسیدم .. ترسیدم .. ترسیدم !!!!!!!!!!!!

از همه آدما ترسیدم ..

از همه اتفاقا ترسیدم ..

ترس

ترس

ترس از دست دادن آدما ..

وقتی بچه بودم .. وقتی نوه ی پدربزرگم بودم ..

شبا از خواب میپریدم با ترس نگاه میکردم ببینم کسی که پیشمه .. زنده است ؟؟؟

نفس میکشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا نمیدیدم نمیخوابیدم ..

نمیدونم چرا این ترس توی من بود .. واقعا چرا ؟!

همه زندگی من با ترس گذشته ..

وقتی بچه بودم میترسیدم بزرگ شم ..

وقتی بزرگ شدم میترسیدم زندگی کنم ..

حالا دارم چیکار میکنم با ترس ؟؟؟؟ زندگی ؟؟؟؟؟؟

اسم این زندگیه ؟؟؟؟؟؟

هرشب خواب بد میبینم ..

نصف شب بیدار میشم .. نفس نفس میزنم .. چشمام درد میگیره .. قلبم تند تند

میزنه .. دستام یخ میزنه .. چرا این همه خواب بد میبینم ؟!

چرا فقط خواب از دست دادن آدما رو میبینم ؟

چرا خواب دیدم هیلا میمیره و بعد 2-3 ماه دقیقاااااااااااااااااااااا همونطوری شد که تو خواب

دیدم ..؟؟

چرا خواب دیدم فلانی با مرگ هیلا از حال میره .. چرا وقتی هیلا مرد اون آدم غش کرد؟؟

نکنه همه این خواب هام 2-3 ماه دیگه واقعی شن ؟؟

نمیتونم بخوابم .. من میترسم ..

من از تاریکی میترسم ..

من از خواب هام میترسم ..

کاش خدای من مث بابالنگ دراز میومد پیشم ..

همیشه محو .. همیشه پنهونی ..

اما بلاخره میدیدمش ..

کاش !

 

پ.ن : اینو خیلی دوست دارم .. نمیدونم چرا ! 




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

سلام خدای مهربون من ..

 بچه که بودم فکر میکردم اگه بزرگ شم تو پیرتر میشی ..

مث پدربزرگا .. نمیدونم چرا همیشه تو رو یه پیرمرد مهربون تصور میکردم

با مو و ریش سفید .. با روپوش سفید ..

فک میکردم اگه بزرگ شم تو پیرتر میشی .. فک میکردم دیگه باید با عصا راه بری ..

وای خدایا من چیا فک میکردم !

یعنی الان تو پیرتر شدی ؟؟؟؟ یعنی با عصا راه میری ؟؟؟

خنده ام میگیره به فکرای خودم اما خدایا ..

موی تنم سیخ شد ..

چقدر خوب بود به ایییییییییییییییییییییییییییییییین عمق بهت فکر میکردم

تصورت میکردم .. باهات زندگی میکردم .. آینده تو رو تصور میکردم ..

مث آینده ی خودم !

خدایا چرا الان دیگه تصورت نمیکنم ؟؟؟؟

چرا برای تو عصا نمی خرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی گذاشتمت سالمندان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه تو عروسک بودی که با بزرگ تر شدنم کنارت گذاشتم ؟؟؟؟

چرا نمیبینم که منتظرم هستی ..

منتظر نوه ی خودت ..

خدایا اینا کفر نیست .. اینا باور یه بچه ساده بود !

وقتی از همه پرسیدم خدا چقدر بزرگه ؟؟‌بهم گفتن از همهههههههههههههههه

بزرگتر هست !

منم باور کردم که اون یه پدربزرگ مهربون هست که از همه پدربزرگ ها بزرگتر

هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی درمورد خدا میپرسیدم همه در مورد یه خدای مشترک میگفتن !

اما من همییییییییییییییییییییییییییییییییشه خدای خودمو جدا میدونستم از خدای

اونا !

وقتی از خداشون میگفتن من حس نمیکردم دارن خدای منو میگن ..

من خدای خودمو داشتم ..

خدایی که 24ساعته روز وقتش در اختیار نوه اش بود ..

یه نوه ی شیطون با صدای جیغ جیغی .. نوه ی خجالتی اما مهربون ..

نوه ی مودب اما دمدمی ..

من میدونستم آدما میمیرن .. اینو تجربه کرده بودم وقتی 4سالم بود ..

وقتی مادربزرگم مرد ..

یه بار تصور کردم اگه توام بمیری چی میشه ؟

چه فکر مسخره ای بود ..

اما خدایا .. اگه تو بمیری چی میشه ؟؟؟

من چقدر احمقم که قدر تو رو نمیدونم خدایا ..

دیگه ازت جدا نمیشم .. نمیخوام هیچوقت تو رو از دست بدم ..

خدایا دیگه ازت جدا نمیشم ..

منو ببخش ..

 




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

آرزو قرار نیست این نوشته ها رو کسی جز خدای تو بخونه ! پس نگران حرف دلت نباش

 

بگو هرچی که تو دلت سنگینی می کنه ..

بچه که بودم عاشق آدمایی بودم که دور و ورم بودن ! چه حس خوبی بودن دیدن ۱روی سکه !

فقط خوبی ها ! ناراحتی بابت نامهربونی ها بود نه پستی آدم ها ..

ولی حالا ..

خودم شدم یکی از همین آدما ! از این آدمایی که وقتی بچه بودم ازشون می ترسیدم !

وای خداااااااای من !

من چه بنده ی بدیم !

چقدر پستم ! چقدر ازت دورم !

چقدر حست می کردم ! چقدر باهات راحت حرف می زدم ! چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی شد اون همه عشق پاک من ؟ چی شد که ۱هو ازت دور شدم خداااااااااااااااااااااااااا؟

کجای این دنیایی که فاصله ام تا تو داره تصاعدی زیاد می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میبینی خدا ؟! می بینی چقدر ضعیفم که اشکم در اومده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می بینی دیگه روم نمی شه

باهات مستقیم حرف بزنم دارم برات نامه می نویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی شد اون آرزویی که هرلحظه کنارت بود ؟ آره .. آره .. اشتباه نشنیدی ! همیشه کنارت بود !

کنار تو ... توخیالش ! تو رویاهاش !

تو رو مث اون پرفسوری تصور می کرد که تو بدن آدما نشسته بود و با چند تا پی سی کل بدنو نگاه

می کرد ! تو ام مث اون بودی برام که دنیا رو پا همه پی سی ها می دیدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه پرفسور مهربون با ریش و موی سفید ! با روپوش سفید ! آره دارم کفر می گم خدا ..

ولی به خودت قسم اون موقع ها ایمانم قوی تر بود !

با تصورات کفر آمیزم بیشتر می فهمیدمت !

کی افتادم تو این جاده ای که پایانی نداره .. هرچی راه می رم ادامه داره خدااااااااااا! تموم نمی شه !

عوض نمی شه !

خدایا شرم دارم ازت بخوام برگردم پیشت ! باز همه جا کنارت باشمو نگات کنم که چه جوری پا

پی سی نشستی و کل دنیا رو تماشا می کنی

من حتی شرم دارم الان اشکامو ببینی خدا !

شرم دارم به آسمونت نگاه کنم ! شدم دارم ته دلم داد بزنم بگم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شرم دارم صدات کنم !

چی بگم ؟ از کجا بگم ؟

از چی این آرزوی مرده بگم ؟ مرده بی جون برای تو سودش بیشتر از منه !

چه حرفاااااااااا ! خدا رو چه به تجارت !

اگه دنبال سود و منفعت بود که آدما رو خلق نمی کرد !

خدایا من از آدم بودن هیچی نفهمیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا من هیچ آدمی رو نفهمیدم!

هیچ آدمی رو درک نکردم ... من آدما رو نمی فهمم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بذار بیام پیش خودت !!!!!!!!!!!!!!!! بذار برگردم پیش همون پرفسور مهربونه ی خودم !!!!!!!!




نویسنده: آرزو - جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

http://amshf.persianblog.ir/post/163/

http://amshf.persianblog.ir/post/140/

http://amshf.persianblog.ir/post/85/

http://amshf.persianblog.ir/post/35/

امسال حرفی برای گفتن ندارم ..

 

سکوت !

 




نویسنده: آرزو - جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩

این یعنی ۱۷ سال پرید ..

کی باورش می شه من همون آرزویی باشم که دنیاش فقط عروسکش بود ؟!

کی باورش می شه اون آرزویی که همه رو مثل هم می دید حالا دیگه هیشکی رو مثل هم

نمی بینه .. دیگه هیشکی رو باور نداره .. همه رو مجسمه ای بیش نمی بینه !

همه چی یه هو عوض شد ..

اصلا فکر که می کنم می بینم تا بزرگ شدم دنیا هم با من بزرگ شد ..

مگه این همون دنیایی نیست که وقتی بچه بودم می تونستم ستاره هامو بشمرم ؟!

مگه این همون دنیایی نیست که هیچ وقت گریه هاشو باور نکردم ..

پس چرا حالا فقط گریه هاشو باور دارم ؟!

بعد ۱۷ سال .. داری تو دنیای خودم قدم می زنی .. یکی از پشت صدات می کنه !

برمی گردی و نگاش می کنی ...

هرچی نزدیکش می شی اون ازت دورتر می شه ..

پاهات خسته می شن و تو دیگه نمی تونی نزدیکش بری ..

اونوقت اون داد می زنه و می گه :

جشن تموم شد .. حالا می تونی ماسکتو برداری !

تو برمی گردی و پشت سرتو نگاه می کنی ولی هیچ کسی جز تو اونجا نیست ..

تو اوج ناباوری به خودت می گه یعنی این ۱۷ سال همه اش یه مراسم بود ؟!

پس چرا من باهاش زندگی کردم ؟! چرا من باورش کردم ؟!

یعنی همه ی اینا .. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پس چرا من باهاش زندگی کردم ؟!

چرا من باورش کردم ؟!

چرا دنیاهای من عوض شده بود ..

چرا من باورش کرده بودم ؟!

خدایا دنیایی که به همه وعده داده بودی همین بود ؟!

آدمایی که برتری داده بودی همینایی بودن که من دیدم ؟!

نه .. خدایا بگو من ۱۷ سال خواب بودم و حقیقتو ندیدم ! بگو من هنوز آدمی رو ندیدم ..

بگو دنیایی که می گفتی اینجا نیست ..

بگو همه ی اینا مجازی بود و دنیای واقعی یه جا دیگه ست ..

بگو اینایی که من دیدم آواتارشون بود ..

خدایا بگو این دنیای مجازی همه چیش دروغه !

خدایا دنیای واقعی رو نشونم بده .. اینجا واقعی نیست ..

 این دنیا واقعی نیست .. مجازی تر از مجازیه !

دنیای واقعی کجاست ؟!

آدمای واقعی کجان ؟!




نویسنده: آرزو - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

 چی بگم ؟ با چه رویی آخه ؟ بعد از این مدت دارم آپ می کنم !

حالا اینطوری هم نیست  که نتیجه ی خوبی گرفته باشم و الآن با خوشحالی تمام

بنویسم !!! ولی خب بگذریم !!!!!!

مهم اینه که امتحانا تموم شد !!!!!!!!!!!!!عینک

آزادی یعنی این نه چیزی که مردم می گن !! نیشخند

 بدترین امتحانی که دادم ادبیات بود !! من در طول 1 سال هیچ وقت ادبیات نخونده بودم !

روز قبل از امتحان تا شب ساعت 3 بیدار بودم می خواستم تا صبح بیدار بمونم که

ساعت 3 هاله تک زد که می خواد بخوابه صبح بیدار بشه ! منم تصمیمم عوض شد

و گرفتم خوابیدم صبح ساعت 7 بیدار شدم و تا 9:30 فقط می خوندم ولی اینقدر حالم

بد بود که وقتی راه می رفتم دو قدم جلو و یه قدم پشت می رفتم !! خلاصه روز بدی

بود ! رفتم سر جلسه هرچی فکر می کردم هیچی یادم نمی افتادگریه !

 آخه یکی نیست بگه بچه جون تو که تحمل بیدار موندن نداری چرا از این شیرین کاریا

می کنی آخه ؟ خلاصه 3 نمره اصلا ننوشتم (‌واقعا اسم یه شاعر هم یادم نمی افتاده )

 از امتحان در اومدم دیدم یه 2-3 نمره ای هم که نوشتم غلط بوده ! خلاصه فکر کنم

 14 -15 بشم !!ناراحت

یکی از سوالا این بود : مصرع اول این بیت :

-------------------------------------        جنبشی در آدم و حوا نهاد

هی فکر کردم یادم نیفتاد .. فقط این تو ذهنم بود که یه چیزی می ریزه زمین نیشخند!

خیلی فکر کردم آخرش نوشتم :

از فلک جام می بر خاک ریخت         جنبشی در آدم و حوا نهاد خنده

قهقهه بیت اصلی :

از خمستان جرعه ای برخاک ریخت         جنبشی در آدم و حوا نهاد

اینقدر از این غلطای مسخره دارم که نمی دونم سال بعد اگه دبیر ادبیاتمونو دیدم

 باید چی کار کنم ؟! دبیر ادبیاتمون فوق العاده دوست داشتنیه !!! چقدر بده که آدم

شرمنده بشه پیش دبیرش !!!ناراحت

به قول دبیر ادبیاتمون :

* یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

                                                  از بس که نونر بود سپردم به ننه اش

* ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری 

                                              منم از کوچه ی معشوقه ی تو می گذرم 

* ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کارند .. 

                                   بچه جون درس نخون لیسانسه ها بی کارند ..  

این تابستون بهترین تابستون عمر منه !!!!!!!!!!!!!! چون به عشقم می رسم

 (‌شیمیقلب)

راجع به انتخابات هم که نظری ندارم چون اگه می تونستم نظری داشته باشم باید 

 رای می دادم !! خنده

 

همین و بس !! 

 

و اما حقیقت ..

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

                                   به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

                                   کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

                                   دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

                                     که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

                                     یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

                                     برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

                                      اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 هوشنگ ابتهاج

 یه چیزی هم راجع به امسال بگم !

 خوب بود

 وحشتناک بود

پر از خنده

پر از گریه

خلاصه فکر کنم سال سختی بود از لحاظ روحی ! 

ای کاش هیچ وقت نظرم راجع به بعضیا عوض نمی شد !! ای کاش می تونستم

دوباره همونطوری تصورشون کنم که اول تصور می کردم !! خیلی برام سخته که

حقیقتو باور کنم !!! ولی فکر کنم چاره ای جز این نیست !!!!

بگذریم ...

مثل همیشه ..

بگذریم !!!!!!!!!!

نذارین که آرزوهاتون پر پر بشه .. هر حرکتی واسه رسیدن به هدف ارزشمند ِ !

 

 

  




نویسنده: آرزو - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

شیمی علم خواستن و رسیدن است ..

خواستن و رسیدن به هرچه که بخواهی ..

تو می توانی حتی استثنای جدول باشی

تو می توانی بر ضد همه ی قوانین به پا خیزی !

شیمی یعنی تو و اراده ی تو ..

شیمی یعنی هرچه که تو بخواهی .. هرطور که تو بیندیشی !

و شیمی آنقدر زیباست که تو ،

خود را در میان میلیاردها میلیارد الکترون گم شده می بینی

و وقتی به خود می آیی که می بینی آخرین الکترون در دنیای یک یون هزاران

بار مثبت هستی و چاره ای جز درد کشیدن نداری ..

باید زجر بکشی ..

باید از دلش بیرون بیایی ..

سخت است می دانم ..

می دانم ..

ولی چاره ای جز درد نیست ..

تو می خواهی .. تو تصمیمت را گرفتی ..

پس باید بروی !!!!!!!

هیچ نیرویی مانع تو نمی شود ..

حتی هزاران پروتون در هسته که با تمام وجود تو را در آغوش گرفته اند ..

چشمانت را می بندی و به رهایی می اندیشی

و آن وقت است که دیگر

ده ها هزار پروتون هم نمی توانند تو را زندانی خود کنند ..

و وقتی که چشمانت را گشودی خود را در جایی می بینی که همیشه به آن می اندیشیدی !

آخرین یونش هم صورت گرفت ..

مهم نیست چه طور ..

مهم این است که تو خواستی !!

تو !!

 




نویسنده: آرزو - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧

خدایا می خوام باهات حرف بزنم .. می شه ؟؟

هنوزم با افکار مسخره ام منو قبول داری ؟

می دونم سخته .. می دونم تحمل چنین بنده ای سخته

ولی قول می دم زیاد حرف نزنم ..

می دونی این حرفا خیلی تکراریه شاید هزاران نفر اینا رو بهت گفتن ولی بذار منم بگم

شاید اینطوری فقط یه کم آروم بشم

یه روزی .. یه جایی .. یه دنیایی .. چطوری بگم ؟؟

باید بگم .. می دونم .. باشه باشه می گم ..

 خدایا مگه تو همه چی رو نمی دونی ؟ مگه نمی دونی الآن چی می خوام بگم ..

مگه نمی دونی همیشه تو دلم چی می گذره ..

پس آخه چرا ؟؟؟

خدایا من هیچ وقت به وجود تو شک نمی کنم ..

اینو می دونی چون همیشه تو قلبمی .. چون همه ی وجودمنی ..

شاید الآن همزمان 1000000000000000 دنیای دیگه مثل اینجا باشه .. از کجا معلوم ؟؟

بین این همه دنیا .. بین این همه آدم .. داری حرفای منو گوش می دی ..

ممنونم ..

با همه ی وجودم ممنونم ..

خدایا من هیچ وقت به تو شک نمی کنم اون روزم زده بود به سرم ..

اصلا دیوونه شده بودم

مرسی که با اون کار ....

خدایا هنوزم اون جمله که تو ذهنم حک کردی از ذهنم پاک نمی شه :

" چوب خدا صدا نداره .. "

پس چرا همه ی آدما اینو نمی فهمن ؟؟

مطمئنم همه رو بیشتر از من دوست داری و اگه به من یه بار

تلنقر بزنی .. به اونا هزاران بار تلنقر می زنی تا به سوی تو بیان

اما چرا کمن کسایی که دنبال تو می گردن ؟؟

"آنکس که با تلنقر بیدار نمیشود او مرده است."

خدایا من فقط تو رو می خوام .. کمکم می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونم هیچ کس .. هیچ کس جز تو نمی تونه کمکم کنه ...

 

 

تا دنیا را دوست می داریم ، نگرانیم

 

تا خدا را دوست می داریم ، حیرانیم.

 

*****

 

دنیای ما آنزمان خاموش نمی شود که خورشید غروب می کند،

 

آنزمان خاموش می شود که ایمان غروب می کند.

 

 

 




نویسنده: آرزو - جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧

منم و آسمانی پر از بغض ..

منی که چون آسمان دلم پر از بغض است ..

بغضی که سالهاست در دل دارم ولی

..ولی انگار هوای دلم خیال باریدن ندارد ..

حالا من ماندم و دلی پر از بغض ..

پر از سکوت و پر از حرف ..

حرف هایی که دیگر فراموششان کردم 

و سکوتش سنگین تر از حرفهایی ست که در دل دارم

چه کسی می داند ؟

چه کسی می داند در این شب

کودکی می آید .. ساده دلی می رود .. آسمانی می ماند و دل شب

شبی که سکوتش سرشار از حرف ناگفته است

حرف هایی که هر مسافر شب ، در خود پنهان کرده ..

پناه دل مسافران شب ، خدایا ..

خدایا .. بشنو صدای خسته دلان را ..

ببین نگاه پر اشک مسافران تنهای شب را ..

بشنو فریاد خاموش دلشان را ..

روزی خاموش می شوند همه ی ستاره های آسمان ..

مثل روزی که امید دل ما هم خاموش شد ..

ما ماندیم و باز هم دلی پر از حرف ..

حرف هایی که به خاطر سکوتش فراموششان کردم ..

حرف هایی که ارزش شنیدن را داشتن ولی گویی گوش شنوا نداشتن ..

به خاطرش سکوت کردم .. ای کاش روزی می فهمید که من به خاطرش

چه حرفایی را در دلم برای خودم به یادگار نگه داشتم ..

ای کاش روزی سنگینی دلم را احساس می کرد !!!!!




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧

معبودا این چه سرنوشتی ست که گرفتارش شدم ؟!

معبودا چه کنم ؟!

جز تو که پناهی ندارم .. چه کنم ؟

جز تو که مهربانان را آفریدی ..

جز تو که او را آفریدی ..

پناهی ندارم .. پناهم ده ..

بار الهی همیشه به سوی تو آمده ام ..

همیشه از تو کمک خواستم !

همیشه تو را محرم دلم دانستم ..

پس یاری ام ده .. نه .. یاری اش ده که صبوری پیشه کند !

خدایا همیشه بهترین دعاهایم برای او بوده ..

او اکنون تنهاست !

او اکنون به تو نیاز دار ..

او اکنون به تو نیاز دارد !

می خندد اما به اجبار ..

به اجباری که اگر نبود شاید اکنون ...!

خدایا کمکش کن !!

او که جز تو کسی را ندارد .. کمکش کن !!!

صبرش ده ..

نه صبری که به ایوب عطا کردی !

صبری ده که این روزها را سپری کند ..

معشوقا اشک هایم را ببین ..

فقط تو ببین ..

تویی که همیشه شاهد اشک هایم بودی !

تو ببین چون فقط تو آنرا باور می کنی !

دلتنگی هایم ، غصه هایم ، تنهایی هایم ..

همه را از تو پوشانده ام تا تو ..

فقط او را ببینی و فقط به او کمک کنی !!

اویی که همیشه

و در همه ی شرایط یار و یاورش بودی

پس فرشته هایت را بسویش فرو فرست !!

و آرامش کن ..

یک نفر امروز می ریزد اشک ..

یک نفر امروز تنها شده است ..

یک نفر امروز خواهد مرد ..

ای کاش مرگم فرا رسد ..

خدایا به کمکش بشتاب .... اکنون ... اکنون !!!

 

یک نفر امروز تنها شده است !




نویسنده: آرزو - پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧

 

 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

 

 

امشب شب آرزوها ست . لیله الرغائب ..

 

 

 

 

بلاخره هر کسی یه آرزویی داره .. آرزویی که شاید سالهاست منتظر برآورده شدنشه !!

 

خدایا تو که ما رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسی .. تو که می دونی تو دلمون چی می گذره .. تو که می دونی آدم خوب یا بدی هستیم .. تو که می دونی ما تو زندگیمون چه اشتباه هایی کردیم و چه خطاهایی رو مرتکب شدیم .. تو که می دونی ما چقدرراجع به دیگران بد فکر کردیم .. خدایا تو که می دونی ما تو زندگیمون 2 راه بیشتر نداریم ..

 

 

خدایا اون راهی رو نشونمون بده که به تو می رسه .. خدایا اون دعایی رو اجابت کن که به خوبی می رسه .. اون آرزویی رو برآورده کن که خوبه و راه رسیدن به تو رو نشون می ده خدایا ما بنده های تو چیزی غیر از این از تو نمی خوایم ..!! وچه زیبا گفتی :

 و هنگامى که بندگان من، از تو در باره من سؤال کنند، (بگو من نزدیکم! دعاى دعا کننده را، به هنگامى که مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند)

 

 

آرزو می کنم که همه ی آرزوهای قشنگتون امشب برآورده بشه !!

 

 اینم تقدیم به شما :

شب تا سحر چون بشکفد

                                   نام تو بر لبهای من

 دل را چراغانی کند

                                  روشن شود شبهای من

از دوریت در آتشم

                                  گرآ هی از دل میکشم

آتش بگیرد جان شب

                                  با




نویسنده: آرزو - دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧

خدایا هیچ چیز اکنون آرامم نمی کند جز حرف زدن با تو ...

 پس بگذار اکنون مخاطبت باشم !!

چه بسیار حرف ها که برایت داشتم

ولی نمی دانم چرا اکنون چیزی به یادم نمی آید ..

کاغذ من آنقدر حقیر است که نمی تواند همه ی رازهای دلم را در خود جای دهد ..

چقدر زندگی زیباست وقتی تو را دارم ..

خدایاااااااا .. قدرتی عطا کن که بتوانم هیاهوی درونم را وصف کنم !!

دل پر آشوبی دارم نمی دانم چرا ؟!

چه بسیار چیزها که در این 15 سال آموختم و به یقین

می توانم بگوییم که بهترین معلمم بودی !!!

چه امتحانهای سختی که از من نگرفتی !!

چه چیزهایی که یادم ندادی ..

به من یاد دادی که بعد از هر امتحان سخت .. چیز بهتری بدست می آورم !!

به من یاد دادی که در مقابل خیلی ها سکوت کنم ..

به من یاد دادی که هرگز کسی را از خود نرنجانم

گفتی هر خانه ای که بنا می شود ..

هر گلی که شکوفا می شود ..

هر پرنده ای که پرواز می کند ..

امید به زندگی را یاد آور می شود ....!!!!

گفتی خوب نگاه و کن به طبیعت

 آنگاه همه ی قوانین آنرا پیش از آنکه من بگویم فرا می گیری ..

و من چقدر دنبال سوالایم گشتم ولی دریغ از جواب !!!!!!!!!

خدایا چقدر خوب جدول ضرب زندگی را یادم دادی ..

 تا عمر دارم فراموشش نمی کنم ..!!

اکنون افسوس روزهایی را می خورم که بی تفاوت از مقابل خیلی چیزها گذشتم !!

می توانستم بیشتر از این متوجهت باشم اما نشد !!!!!!!

خدایا بنده ای سالهاست که از خواب غفلت برخاسته و آنقدر گیج دنیا شده که به هر

بهانه ای خسته می شود .... خسته !!!!!!

فکر می کردم هنوز آنقدر بچه هستم که دل کسی را نشکنم !!

فکر می کردم هنوز هم همان آرزویی هستم که بودم ولی اکنون که بیشتر می اندیشم

می بینم که ناخواسته وارد بازی های پر هیجان زندگی شده ام !!

بازی هایی که هر لحظه ذهن مرا به خود مشغول کرده است !

قوانین طبیعت را همیشه جست و جو می کنم و چقدر زیاد هستند قوانینی که

 مرا به یاد تو می اندازند ..

امشب شب تولد من است

و من آنقدر می ترسم که دوست ندارم این دل نوشته را به اتمام برسانم ..

به گذر زمان عادت کرده ام ..

این نیز بگذرد !!

 

 

پی نوشت ها :

1. از گل یخ  ، دوست عزیز و نازنینم به خاطر تبریک تولدم دروبلاگشان تشکر می کنم قلب.

گل یخ عزیز امیدوارم روزی جبران این همه لطف و مهربانی شما را کنم !!ماچ

 راستی تولدوبلاگتون روهم تبریک می گم!! لیلا خانوم نازنینم امیدوارم همیشه برای ما بنویسین  باز هم ممنونم ازتون چشمک !! وبلاگ زیبای گل یخ عزیز :

http://www.amirearab.persianblog.ir/

 

2. امسال روز تولدم مثل همیشه نیست .. چون مامانم قراره فردا ( روز تولدم ) از بیمارستان مرخص بشه ( به خاطر عمل آپاندیسش ) چقدر دلم براش تنگ شده ... الهی من فدای مامان مهربونم بشم .. برای خوب شدن همه ی کسانی که مریض هستن دعا می کنم !!!! چشم

حالا حتما که نباید دقیقا روز تولدم جشن بگیریم .. صبر می کنیم هروقت حالش خوب خوب شد جشن می گیریم !! بهترین هدیه واسه من خوب شدن مامان و سلامتی خانواده مه !! مامانی جونم دلم واست خیلی تنگ شده دل شکسته

 

3. از همه ی شما دوستای نازنینم که لطف کردین و به وبلاگم سر زدید ، تشکر می کنم ‍‍!!قلب




نویسنده: آرزو - چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧

 

سلام خداجون !! بازم من اومدم .. بازم من ..

خدایا این بار نمی خوام بگم همه چقدر بد شدن ..

نمی خوام بگم کمتر کسی هست که صاف و صادق باشه

نمی خوام بگم همه بد شدن و من خوب خوبم و عوض نشدم

می خوام بگم که آره .. منم دیگه اون آرزویی که تو می شناختیش نیستم

خیلی عوض شدم .. خیلی ...!!

خدایا ، بچه که بودم هیچ وقت ازت دور نشده بودم

هیچ وقت تنها نشده بودم .. همیشه باهام بودی .. تو بازی های بچه گانه ای که صبح تا

شب بهشون فکر می کردم کمکم می کردی !!

هنوزم کمکم می کنی اما الآن دیگه بازی های من خیلی پیچیده شدن ..

با اینکه می دونم پیشمی اما بازم گاهی دلم برات تنگ می شه ...!

چقدر قشنگ باهام حرف می زدی خدایا ..

خدایا وقتی بچه بودم خیلی خوب می تونستم ببینمت ..

همه خیال می کردن که من با عروسکام بازی می کنم

اونا نمی دونستن که من تو چهره ی ناز عروسکم چی می دیدم ..

اونا نمی دونستن چرا همیشه عروسکم پیشم بود ...!!

بزرگ که شدم  بی اختیار عروسکمو کنار گذاشتم ..

ولی هنوز دارمش .. تو اتاقم کنار پنجره ست !!

همیشه بهم نگاه می کنه .. همیشه با چشماش باهام حرف می زنه

خدایا من خیلی عوض شدم ..

حالا دیگه حرفای اونو هم نمی فهمم !!

خدایا می گن دنیا خیلی بزرگه ..

ولی من فکر می کنم دنیا خیلی کوچیکتر از اونیه که همه فکر می کنن ..

اینقدر کوچیکه که هیچ عروسکی گم نمی شه ..

هیچ آرزویی گم نمی شه ..

هیچ خیالی نابود نمی شه ..

 هیچ دعایی رد نمی شه !!!

خدایا عروسکا رو بنده های تو آفریدن ولی من همیشه احساس می کنم

اون نگاه مهربون و قشنگشون رو از تو گرفتن !!

بچه که بودم باهات  رو دروایسی نداشتم .. خیلی راحت باهات حرف می زدم ..!!!!

یادمه یه بار که داشتم از مامانم نماز خوندن رو یاد می گرفتم ..

چیزایی که اون می گفت رو تکرار نمی کردم ..

تو دلم داشتم برات شعر می خوندم !!

خدایا یادته ؟!

چقدر ذوق کرده بودم .. بعد از نماز به همه گفتم

که من واسه خدا شعر خوندم ..

همه دعوام کردن و گفتن نباید شعر بخونم باید

چیزایی رو بگم که خودت گفتی ..

منم ناراحت شدم .. عروسکمو بغل کردم و نشستم گوشه ی اتاق

بهش نگاه می کردم با یه بغضی که تحملش خیلی برام سخت بود ..

اما اون عروسک بهم لبخند می زد..

بهم نگفت که کارم اشتباه بود ...!!

چیزی بهم نگفت اما با چشماش چیزای زیادی بهم یاد داد ..

خدایا دلم برات تنگ شده ..

دلم برای حرفای خودمونی خودم تنگ شده ..

دلم می خواد بازم برات شعر بخونم ..

دلم می خواد بازم احساست کنم ..!!!

خدایا این روزا خیلی خسته شدم ..

خدایا اگه تو منو نمی شناختی ، شاید از غصه می مردم !!

 

 

 من می خوانمت اما چرا اجابت نمی شوم !!

پی نوشت : دل نوشته های من

 

 

 




نویسنده: آرزو - یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

سالهاست که دلم در سیاهی شب ها
پنهان شده !!

سالهاست که در دل سیاهی می گریم..
سالهاست که صدای هیاهوی درونم را نشنیده ام !!
آری .. سالهای درازی ست .. که طعم لبخند را نچشیده ام !!
روزی پروانه ی کوچکی دیدم
که بالهایش از جنس صداقت بود
کودکی آنجا بود .. می دوید به دنبال آن
پروانه که نگاهش هم از محبت سرشار بود
 آن کودک پروانه را در دستانش به آرامی
به دام انداخت و شادی کنان می دوید
غافل از پروانه ی زیبایی که در دام افتاده بود ..
پروانه ی رنگین پرواز کرد ، در حالی که در دام افتاده بودپروانه پرواز کرد .. بالا رفت .. بالا رفت بالاتر از آن حدی که همیشه می رفت.. !! کودک را به جرم پرواز پروانه محکوم کردند .. این کودک سالهاست که مجازات می شود .




نویسنده: آرزو - جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧

به دنیای خویش سفر کرده ام ..

تنهای تنها

و به دنبال گمشده ای هستم

 که اکنون خود را در دلم پنهان کرده ..

فاصله ها زیاد نیست

این منم که در دل خویش گمشده ام

روزی پیدا خواهم شد..

روزی دلم را در دست می گیرم

و رو به آسمانش می ایستم

و فریاد می زنم ..

فریاد می زنم ..

تا شاید دیگر

صدای هیاهوی درونم را نشنوم

روزی خاموش می شوم

و دیگر نیازی به فریاد نیست

چون هیاهوی درونم هم خاموش می شود ..




نویسنده: آرزو - شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦


سلام به دوستای باوفای خودم که هیچ وقت نمی ذارن تو وبلاگم احساس

 تنهایی کنم !!

 از همه تون واقعا ممنونم !!! من خیلی دوست دارم که برای همه دوست

خوبی باشم ولی انگار نمی تونم .. امیدوارم همه ی دوستای نازنینم منو به

بزرگواری خودشون ببخشن!!!

گفتم امروز یکی از دل نوشته های خودم رو بنویسم امیدوارم ارزش خوندن رو

داشته باشه !!

امشب در دل شور رسیدن دارم

امشب در دل شوق پرواز دارم تا آسمان بی کرانش تا لطف بی کرانش

کاش من هم جایی در دل آسمانش داشته باشم کاش پناهم دهد کاش پناهم

دهد !!!!!

من امشب به شوق پرواز اینجا آمده ام .. من امروز به شوق دیدینش همه ی

لحظه ها را تحمل کردم ثانیه به ثانیه ..یعنی می رسم به بی نهایت ؟؟؟

بی نهایت کجاست ؟؟؟ در دل کیست ؟؟در دل آسمان ؟؟؟..

شوق رها شدن .. شوق دیدنش .. یعنی چه می شود ؟؟؟

چه سرنوشتی منتظر من است ؟؟دیشب تا صبح نخوابیدم و لحظه به لحظه به یادش

 بودم .. به اینکه وقتی رسیدم چه باید بگویم ؟؟آیا چیزی برای گفتن دارم ؟؟؟

 نه من در برابر همه ی نعمت هایش بی تفاوت بودم و اکنون نمی دانم باید چه بگویم ؟؟

 من گناهکارترین بنده اش بودم !!!!!! خواسته یا ناخواسته دل خیلی ها را شکسته

ام ..

 از مقابل خیلی ها بی تفاوت گذشته ام !!!!!!!!نمی دانم چه باید بگویم ؟؟‌

 بگویم نمی دانستم که باید دل کسی را نشکنم ؟؟ بگویم نمی دانستم که خوب بودن

خوب است !!!!!!

چه بگویم ... ذره  ذره ی وجودم در مقابلش حقیرترین چیزدنیاست و من حتی

نمی دانم که چگونه می توانم در مقابلش بایستم ؟؟

تا کنون فکرمی کردم مرگ پایان همه ی غصه های عالم است !!

اما اکنون چنین نمی اندیشم ..

 بزرگترین چیزی که دل آدمی را واقعا می آزارد این است که در مقابل کسی که همیشه

 به یادت بوده و همیشه کمکت کرده چیزی برای گفتن نداشته باشی ..

 آنقدر گناهکار باشی که حتی نتوانی سرت را بلند کنی و معذرت خواهی کنی !!!!!!!!

آنقدر گناهکار باشی که نتوانی حتی به خاطر چیزهایی که به تو عطا کرده تشکر

کنی .. !!!

این که در دل هزاران حرف ناگفته داشته باشی ولی نتوانی حرفت را بزنی رنج آور

است .. این است که دردناک است .. این بزرگترین غصه ی عالم است .. !!!

 این ..

 




نویسنده: آرزو - چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

قاصدک !!

....

و حال سلامی دوباره

 

سلامی از عمق دل یک انسان

 

و شاید به ظاهر انسان !!

 

از عمق دلی که در آتش ها سوخته

 

و سکوت اختیار کرده !!

 

سکوتش سنگین شده

 

سنگین تر از سنگ هااا

 

و حال سکوتش هم حال و هوای دگری دارد

 

چه هوایی ؟! چه حالی ؟!

 

این ها هم از غصه است

 

سکوتش .. تنهاییش .. نگاهش

 

همه از غصه است !!

 

دلش گرفته و هیچ چیزی آرامش نمی کند ..!!

 

گفت بگویم که شکسته .. دلش شکسته و تنهاتر از همیشه شده !!

 

گفت بگویم که این رود روان .. این آسمان آبی .. این گل ها ..

 

هیچ یک حرفی برای من نداشتن !!

 

گفت بگویم که هیچ کس نفهمیدش !!

 

گفت بگویم .. خدانگهدار ای همه ی انسان ها !!!!!!!!!

 

خدانگهدار ..!!

 

     خدانگهدار .. ای همه ی انسان ها !!!!!!

 

:. حتما اگه شعر شهریار رو با ترجمه اش پیدا کنم .. تو وبلاگم می ذارم !! :.




نویسنده: آرزو - یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

سلام به همه ی دوستان عزیزم

در ابتدا باید بگم که این متن های من در قالب یک شعر نیست چون من اصلا توانایی سرودن شعر رو ندارم فقط گاهی یه چیزی به ذهنم می رسه دوست دارم بنویسمش .. من هیچ وقت در حضور دوستان شاعر و توانا چنین جسارتی رو نمی کنم

 

  در بهار دل ها 

در سکوت شب ها 

در زیبایی اقاقی ها

در هزار رنگی طبیعت

دل من هنوز در پاییزش

حیران بود و سرگردان !

هنوز همه جا را پر از برگ های

زرد و قرمز می دیدم

هنوز سرما را در وجودم احساس می کردم

تکه های قلبم

باز هم از سرما می رنجید

چه امید قشنگی ست

روزی که دوباره بهار شود

بهار دل زیباست

و اقاقی های دل اقاقی ست

سکوت دل زیباست !

در دل رنگین کمان داشتن زیباست !

امید و آرزو

چه واژه های قشنگی

من واقعا ، با تمام وجودم

به عمق این کلمات سفر کرده ام !

من با تمام وجودم به زیبایی آن پی برده ام

هر دو واژه زیباست

ولی من در عمق هر دو واژه

چیزی فرا تر از زیبایی یافتم ..

تنهایی .. سکوت .. رنج .. حسرت ..!

من عاشق پاییز دلهام

پاییزی که در آن رنگین کمان ها

بر دل حکومت می کنند

و درختان آن همه شکوفه دارند !

چه زیباست سوار بر گلبرگ های دل شدن

و گذشتن از کنار دلتنگی ها .. سکوت ها و رنج ها !!

سکوت زیباست و اکنون

به سکوت مطلق می اندیشم !

و چقدر زیبا سخن می گویند

آنها .. آنهایی که با دهانشان

نمی توانند سخن بگویند اما با

چشم هایشان .. با لبخندهایشان .. با دلهایشان

زیباترین سخنان را می گویند !

چه زیبا سخن می گویند

چه زیباست غرق در حرف هایشان شدن !

آیا تاکنون به سخنانشان اندیشیده ای ؟

آیا به ذره ذره ی سخنانشان سفر کرده ای ؟

چه یافته ای ؟!

به پاییز دلهایشان پی برده ای ؟

به گرمی نگاه هایشان خیره شده ای ؟

آنها به زبان دلشان سخن می گویند

زبان دل .. !!

ای کاش همه به زبان دل سخن می گفتند!

آن وقت دروغی وجود نداشت

چه زیبا بود زندگی اگر ..

به خزان دلت بیندیش !!!!!

 

 

 

 

 




نویسنده: آرزو - پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦

در تاریکی شب

در سکوت ثانیه ها

در حالی که من به خاطر

بارانی که از آسمان رحمتش

بر روی درختان بی برگ جاری می شدند

خوشحال بودم واحساس می کردم آن لحظه بهترین

 لحظه ی زندگی من است اما ..

نمی دانستم ... نمی دانستم .. حتی فکرش را هم نمی کردم..

 که در همان لحظه .. در لحظه ی سکوت و تنهایی

تو را از دست می دهم

تو را ..!!

باورم نمی شود ..

چقدر سخت است باور کردن ..

باور کردن این که دیگر

تو را نمی بینم

دیگر به آن خانه ی کوچک و قدیمی نمی روم

آن خانه ای که همه جایش

خاطرات با تو بودن بود

خاطراتی که همیشه به گوشم زمزمه می شد

از لحظات با تو بودن و مادربزرگ ..

خواهرم بوی غذای مادربزرگ را همیشه احساس می کرد

او هنوز هم که هنوز است باور نکرده

که مادر بزرگ ۱۲ سال است که از کنار ما رفته ..

ما هنوز آن اتفاق را باور نکرده بودیم که حال ..

چقدر سخت است باورش برای ما

برای همه ی ما مخصوصا بابا

 

ای وای .. خدایا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خدایا چیزی برای گفتن ندارم .. چون می دانم که تو خدایی ، پس از تو فقط یک چیز می خواهم

دستانم را به سوی آسمانت دراز می کنم و عاجزانه از تو می خواهم :

                            .: خدایا روحشان را شاد کن :..

مادر بزرگ و پدربزرگ عزیزم همیشه به یادتون هستم ..

                                                                                                     ............................

                                                                                                        امشب شب دومه !!!

خداحافظ !!

 




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

تو را من چشم در راهم ...

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام

 

که می گیرند در شاخ « تلاجن » سایه ها رنگ سیاهی

 

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ؛

 

تو را من چشم در راهم .

 

شباهنگام ، در آن دم ، که بر جا ، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند ؛

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام ،

 

گرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ؛

 

تو را من چشم در راهم .

 

 

                                       نیما یوشیج

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Generate Your Own Glitter Graphics @ GlitterYourWay.com - Image hosted by ImageShack.us




نویسنده: آرزو - پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦

Image and video hosting by TinyPic




نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦

شکوه آمدنت را به انتظار نشسته ام.

 

 

بی گمان خواهی آمد و

 

 

بی گمان خواهی آمد.

 

 

خواهی آمد تا در سایه ی پر نور تو دمی به آسایش ،

 

 

 به دور از سیاهی،

 

 

 عقده های دل را بگشایم .

 

 

تا شاید گلایه ای از دوری تو ، من

 

 

و از گناهکاری من ، تو 

 

و یا شاید گلایه ای از نجابت تو ، من

 

 

و از گستاخی و بی پروایی من ، تو

 

 

و باز هم شکایت و گلایه از تو ، من

 

 

و به یقین باز هم سکوت و وقار و مهربانی از تو.

 

 

 

 

 

 

نمی دانم امشب دل را

 

به چه کاری مشغول دارم

 

 

یا سرگرم تماشای کدامین ستاره بگردانمش

 

تا هوای تو در سرش نیفتد

 

 و آسایش از دیدگانم نرباید .

 

 گفته اند سپیده دمان می آیی ،

 

همچون نور و من ایمان دارم که خواهی آمد

 

 و کافیست دل تا سحر سرگرم بماند .. !

 

 

 

 

 

 

 

 

خواهی آمد ..!!

 

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

     

                               چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

 

         

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین .. به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک

 

 دقیقه سکوت !

 

به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو می روند .

 

 

فرض که دلت نخواست ! به فرض که حوصله ات نیامد ! به فرض که لایقش نبودم !

 

 

فرض که دوستم نداری ، نه خودم ، نه نامه هایم را !!! این خودش قانع کننده ترین

 

 

دلیل دنیاست . بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است .

 

 

چه می شود کرد . تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم ، چه

 

 

کارش کنم . جوابش را هم ندهی بهانت را میگیرد .

 

 

                                                   

 

     

 به در گفتم لیکن دیوار بشنید      به دل گفتم لاجرم دلدار بشنید

 

 

 

 

 

 

 

 

   

     یا صاحب الزمان ادرکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا که چراغونی می شه خیلی دوست داشتنی می شه یه حال و هوای دیگه ای

 

 

 

پیدا می کنه .. !!

 

                   

 

 

خواستم چیزی بگویم دیر شد              واژه هایم طعمه ی تکفیر شد

 

 

 

 

 

 

  یا صاحب الزمان ادرکنی ..!!

 

                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: آرزو - جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

از خدا صدا نمی رسد

 

ای ستاره ها که از جهان دور

چشم تان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و بشر شنیده اید ؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید ؟

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در بی تباهی شماست !

گوش تان اگر به ناله ی من آشناست ،

از سفینه ای که می رود به سوی ماه ،

از مسافری که می رسد ز گرد راه ،

از زمین فتنه گر حذر کنید ‍!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین ،

هر کجا ، به هر که می رسی ،

خنجری میان مشت خود نهفته است !

پشت هر شکوفه ی تبسمی ،

خار جانگزای حیله ای شکفته است !

آنکه با تو می زند صلای مهر ،

جز به فکر غارت دل تو نیست !

گر چراغ روشنی به راه تست !

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است !

ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است !

در زمین ، زبان حق بریده اند ،

حق ، زبان تازیانه است !

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه ی شبانه است !

ای ستاره ، باورت نمی شود :

در میان باغ بی ترانه ی زمین ،

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وانکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است !

ای ستاره ، باورت نمی شود‌:

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بیکرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپید نیست

رنگ چهره ی زمین پریده است !

آن شقایق شفق که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

دود و آتش به آسمان رسیده است !

قلب مردم به خاک و خون تپیده است !

ابرهای روشنی که چون حریر ،

بستر عروس ماه بود ،

پنبه های داغ های کهنه است !

ای ستاره ، ای ستاره ی غریب

از بشر مگوی و از زمین مپرس .

زیر نعره ی گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده ی خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش ازین مپرس

بیش ازین مپرس !

ای ستاره ، ای ستاره ی غریب !

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ؟!

بگذریم ازین ترانه های درد

بگذرین ازین فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره ، شب گذشت ،

قصه ی سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو ،

می گریزد از فغان سرد من ،

گوش از ترانه بی نیاز تو !

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد .

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته ی تو بسته می شود

بی تو ، در حصار این شب سیاه

عقده های گریه ی شبانه ام

در گلو شکسته می شود .

                        شب بخیر ... !

                                            * فریدون مشیری * 

 




 
نویسنده: آرزو - چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

یه خاطره از طرف کسی که تنهاست و تنهایی رو دوست داره

 

تنها اومده

 

تنها زندگی می کنه

 

و تنها می ره

 

می ره اونجایی که دیگه تنهایی معنی نداره

 

چه جای خوبی باید باشه !!

 

جایی که همه آرزوی رفتنش رو دارن البته

 

نه همه فقط کسانی که تنهان

 

چقدر خوبه که تنهاترین آدم هم می تونه به زندگیش امیدوار باشه !

 

به اینکه بلاخره یه روز از تنهایی در میاد و می شه مثل بقیه

 

شاید بهتر از اونا

 

شاید

 

خاطره های آدم تنها چیزیه که واسه آدم باقی می مونه

 

پس بذارین حداقل این سرمایه رو

 

فقط برای خودش  

 

داشته باشه !!!

 




نویسنده: آرزو - یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

از روشنایی گریخته ام

 

دیگر روشنایی هم مرا از ترس نمی رهاند

 

گریز از تاریکی

 

گریز از مرگ است

 

آری

 

من گریخته ام از روشنایی

 

تا شاید روشنایی شمع های کوچک

 

مرا از ترس برهاند

 

ترس از بزرگ شدن

 

ترس از روشنایی

 

من از روشنایی های بزرگ می ترسم

 

من روشنایی شمع در تاریکی را دوست دارم

 

شمع همیشه تاریکی را محکوم به شکست می کند

 

اما روشنایی های بزرگ با تاریکی های کوچک شکست نمی خورند

 

من همان شمع را دوست دارم

 

دوست دارم چون

 

ثابت می کند چقدر دوستم دارد

 

چون ثابت می کند با همان نور کمش می تواند آرامم کند

 

من هم چون شمع آن را دوست دارم

 

امشب یک شمع می توانست آرامم کند

 

می توانست مرا از ترس برهاند

 

امشب وجودش آرامش قلب مرا حکایت می کرد

 

اما نیست

 

نمی دانم چرا ؟؟

 

اکنون که بدان نیاز دارم نیست ..!!

 

حالا بدون شمع

 

در روشنایی چه کنم ؟؟

 

روشنایی که به ظاهر همه جا را فرا گرفته مرا آرام نمی کند

 

روشنایی واقعی یکجاست

 

.......

 

گفتم شمع ثابت می کند دوستم دارد

 

اما اکنون که بیشتر می نگرم می بینم

 

او هم مرا تنها می گذارد

 

اکنون که به آن نیاز دارم نیست

 

اکنون که تنها بهانه ی من برای خوشحالی شمع است

 

نیست ..

 

اکنون .. !!

 

اکنون ..!!

 




نویسنده: آرزو - جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

همه ی کارها شناخته شده اند

کارهای عزرائیل همه اجبار است

کارهای شیطان همه اختیار است

نوشتن هم اختیار است و هم اجبار

من اکنون می نویسم به اجبار

به اجبار بارانی که خود را به پنجره می کوبد

آری به اجبار

به اجبار صدایش که خوفناک است

به اجبار دعاهایی که در قطره قطره هایش خود را پنهان کرده

همیشه ما با اختیار قلم را در دست می گیریم و می نویسیم

اما این بار این قلم است که به اجبار من را به نوشتن وا می دارد

سالیان قبل از باران لذت نمی بردم

چون آنرا مانع بازیهای کودکانه ام می دانستم

اما اکنون دیوانه وار منتظر آمدنش هستم

به انتظار آمدنش می نشینم و برای آمدنش دعا می کنم

در هفتمین روز تابستان ..* باران *

چقدر لذت بخش است

شنیدن صدایش ، صدایی که تنهایی را فریاد می زند

آری این همان صدایی ست که همه می شنوند

اما چه کسی بدان می اندیشد ؟

آسمان اکنون دلش گرفته !!

به یقین می توانم بگویم که او اکنون غمگین ترین پدیده است

اما نه .. شاید کسی باشد که اکنون

نه سالهاست که می گرید

پس او چه می شود ؟؟

ای کاش ای کاش برای باریدن بهانه ای نبود

همانطور که برای خندیدن بهانه ای نیست

رعد و برق

باز هم رعد و برق

کمی تامل ، کمی سکوت

نه چیز دیگری آشکار نمی شود

شاید برای من آشکار می شود ..آری شاید برای من ...!!!

اما قسم می خورم که اگر روزی رازی برایم آشکار گردد

به هیچ کس چیزی نگویم و سکوت کنم و ببارم همچون باران

اکنون آمده ام به اجبار

باز هم به اجبار تا در کنارت آرام گیرم

می دانم ، می دانم دیگر دیدن اشک هایت هم مرا آرام نمی کند

اما ، اما باز هم نظاره گرت هستم چون تنها مخاطبت منم

آری فقط من

منی که سالهاست از سرزمینشان گریخته ام

تو هم چون من شاید ، روزی از سرزمینشان بگریزی

اکنون من خود را در آغوشت احساس می کنم ! ببار

باریدنت مرا آرام می کند

اشک هایت مرا در آغوشت می پروراند

ببار تا با هم بگریم ، تا کسی اشک های مرا نبیند

تو ببار ، تا با هم سبک شویم اما

اما نمی دانم پس از اینکه سبک شدیم

به کجا باید برویم

مگر بالاتر از اینجا هم وجود دارد ؟

اما من نگران نیستم

ناراحت هم نیستم

چون با توام ، تویی که همیشه مرا در آغوش گرفته ای

تویی که هیچگاه اجازه ندادی کسی اشک هایم را ببیند

تویی که هیچگاه اجازه ندادی کسی دیگر ، جز تو حرفهایم را بشنود

شاید روزی به او که بالاتر و بالاتر از توست

بگویم که چه قدر وجودت آرامم می کند

وقتی تو را در بالای سر خویش می بینم آرام می گیرم

نه گفتن لازم نیست چون او

خود تو را آفریده و خود همه چیز را می داند

همه چیز حتی درون من و تو را !!

                                                   آرزو  




نویسنده: آرزو - یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦

سلامی به دلتنگی دل همه ی انسان ها که به امید یک باران بهاری دلی خوش کرده اند .                                                                               

امروز خواب خیلی بدی دیدم ،‌ نمی دونستم کجا باید برم فقط می دویدم تا اینکه صدای کلاغ بیدارم

کردم خیلی خوشحال شدم چون کلاغ تونست منو از اون خواب بیدار کنه !! بعد که اومدم اینترنت

 این شعر رو دیدم :

شب تا سحر چون بشکفد        نام تو بر لبهای من

 دل را چراغانی کند                روشن شود شبهای من

 از دوریت در آتشم                  گرآ هی از دل میکشم

 آتش بگیرد جان شب             با ذکر یا رب های من

 گفتم نگارا تا به کی               امروزو فردا می کنی

 از عهد خود سر می کشی     خون بر دل ما میکنی

 گفتا چو ناز افزون کنم            باید نیاز از گل کنم

 رو می کند شادی اگر            با غم مدارا میکنی

                            ساعد باقری

                                                                         

این شعر خیلی آرومم کرد نمی دونم چرا این همه دلتنگ مهدیس شدم !! قراره امروز بیاد

 

    این متن رو خیلی دوست دارم    : بچه ها شوخی شوخی به گنجیشکا سنگ میزنن،گنجیشکا جدی جدی میمیرن،آدما شوخی شوخی زخم زبون میزنن و قلبا جدی جدی میشکنن،و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشقت میشم،کاش شوخی شوخی به اینکه جدی جدی دوست دارم فکر میکردی.

                                                                              

                                      




نویسنده: آرزو - جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

روزی که خدا انسان رو آفرید گفت : اونجایی که می ری آدمایی رو داره که قلبت رو می شکنن

 

نکنه غصه بخوری من بهت قلب دادم تا جاشون بدی ، اشک دادم تا گریه کنی . انسان با این

 

جمله آروم گرفت . اون به دنیا اومد بزرگ شد ، اونقدر بزرگ شد که همه چیز رو فراموش کرد .

اون داشت زندگی می کرد ، تازه یاد گرفته بود با مردم چه طور باید رفتار کنه ، تازه یاد گرفته بود

 

دوست داشتن یعنی چی ؟ از پدر و مادرش یاد گرفته بود معنی عشق و محبت رو . ولی کسی

 

قلبش رو نشکسته بود یه روز دل اون هم شکست ، غصه خورد ، یادش رفته بود خدا بهش چی

 

گفته بود ! کم کم فراموش کرد یک سال گذشت باز هم دلش رو شکستن ، این بار دیگه امکان

 

نداشت فراموش کنه .. غصه خورد .. احساس می کرد زندگی دیگه براش معنی نداره .. غصه

 

خورد ... به خواب عمیقی فرو رفت همه جا روشن بود ، اونجا پر از گلها و پروانه های رنگارنگ بود

 

موجودات زیبایی که دو بال در اطرافشان داشتند آنها را نظاره می کردند و لبخند می زدند ناگهان

 

صدایی شنید ، آن صدا را قبلا شنیده بود ، گوشهایش را تیز کرد :

 

اونجایی که می رین آدمایی داره که دلتون رو می شکنن نکنه غصه بخورین ، من بهتون اشک

 

دادم تا گریه کنین ، قلب دادم تا جاشون بدین . از خواب بیدار شد ، همه چیز براش عجیب شده

 

بود ، او قبلا آنجا بوده ،‌او قبلا آن جملات را شنیده بود . فکر کرد ... روزها در اندیشه ی آن خواب

 

بود ... آنقدر فکر کرد که فراموش کرد دلش شکسته ! ... یادش آمد بلاخره یادش آمد که خدا قبل

 

از به دنیا آمدنش آن جملات را گفته بود . او نباید غصه می خورد چون قبلا این دنیا برایش تعریف

 

شده بود اما او آنقدر جذب این دنیا شده بود که فراموش کرده بود خدای بزرگ و مهربان با او سخن

 

گفته ! او دیگر غصه نخورد و زندگی جدیدی را آغاز کرد ، دیگه از کسی کینه ای به دل نگرفت ،‌

 

همه چیز را فراموش کرد ... زندگی کرد ،‌آنطور که باید زندگی کرد بدون ناراحتی ،‌ بدون غم و

 

غصه ... زندگی کرد .

 




 
نویسنده: آرزو - یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

 معلم انشامون گفت : برای جلسه ی بعد انشایی در مورد شگفتی های طبیعت بنویسید . وقتی

به خونه رسیدم خیلی فکر کردم در مورد چی بنویسم تا اینکه چشمم به جعبه ی صدف هام افتاد و

 نا خواسته شروع کردم به نوشتن .

                                              بنام خداوند شاپرک ها

 

خدایا ! ای خدایی که به آفتاب قدرت تابیدن و به ابرها قدرت باریدن دادی به من کمک کن تا بتوانم یکی از شگفتی های طبیعت را آنچنان که هست توصیف کنم !

 

زمین و آسمان و دریا ، ستاره ها و کهکشان ها ، گلها و درختان ، حیوانات و پرندگان ، پروانه ها و شاپرک ها همه و همه شگفتیهای طبیعت هستند . از شگفتیهایی که نام بردم دوست دارم در مورد دریا بنویسم همان دریایی که مظهر زیبایی است . شاید شما با شنیدن کلمه ی دریا به یاد ماهی ها و صدف های ریز و درشت آن بیفتید ولی من وقتی به کلمه ی دریا فکر می کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسد وسعت بی کران آن است گاهی اوقات ما در نامه هایمان که به اقوام یا دوستانمان می نویسیم ، برای اینکه ثابت کنیم چقدر دوستش داریم از جمله ی " اندازه ی وسعت دریا دوستت دارم " استفاده می کنیم . وسعت دریا یعنی همان وسعت بی کرانش حرفهایی دارد که شاید شنیدن آن برای ما ممکن نباشد ولی می توانیم احساستش را درک کنیم چرا انسان ها فکر می کنند فقط خودشان می توانند احساساتشان رابروز دهند ؟ یا با کسی حرف بزنند؟ وقتی کنار دریا می نشینید و با آن درد و دل می کنید حرف های او را هم می شنوید؟ چند بار کنار دریا نشسته اید و آرزو کرده اید و آرزویتان برآورده شده است؟ مثلا شاید شما آرزو کنید دریا با موجی که به طرفتان می آید یک لاک پشت کوچک بیاورد و بعد چشمانتان را ببندید و وقتی چشمانتان را باز می کنید یک لاک پشت کوچک ببینید که به طرف دریا حرکت می کند چه حالی پیدا می کنید ؟ حالا واقعا دریا را باور می کنید ؟ حالا نوبت شماست که حرفهای دریا را گوش دهید ولی شما می توانید حرفهایش را بشنوید ؟ پس چه باید کرد ؟ شما باید از درونتان صدایش کنید و از درونتان حرفهایش را بشنوید که کار ساده ای نیست . خوب پس دریا آرزوی کوچک شما را برآورده کرد و حرفهای شما را با جان و دل گوش داد و در وسعت بی کرانش نهفته داشت حالا آرزوی دریا را چه کسی برآورده می کند ؟

 جواب این سوال بسیار ساده است همان خدایی که توانست دریا و آسمان را با آن وسعت بی کرانش بوجود آورد پس آرزوهای دریا را برآورده می کند و حرفهایش را می شنود همان طور که خدا حرف های ما را می شنود و دعاهای ما را اجابت می کند .

نمی دونم چرا یه هو تصمیم گرفتم این انشا رو بنویسم خیلی هم خوب نیست ولی من خیلی دوسش دارم . دیگه امتحانا دارن تموم می شن ۲تا دیگه مونده فردا امتحان املاء داریم بعدش هم روز ۴شنبه امتحان جغرافی . امیدوارم این امتحانا هم تموم شن و تابستون خیلی زود شروع بشه دلم می خواد هر روز وبلاگم رو آپدیت کنم . نمی دونم تابستون بتونم هر روز بیام یا نه ولی اگه یه اتفاقی بیفته حتما هر روز میام . تا به حال به این شکلک فکر کردین ؟

به نظرتون چرا این طوری می کنه ؟ من فکر می کنم نفرین سال ۲۰۰۷ دامن گیرش

شده

دوستون دارم خیلی زیاد .... منتظر نظرات قشنگتون هستم

                                                                                                   آرزو




نویسنده: آرزو - یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

یه خورده عمیق به اینا فکر کنین شاید بتونیم خودمون رو نجات بدیم خواهش می کنم فکر کنین ... فکر کنین !!

یه روزی میاد که همه چیز دنیا عوض می شه ! حتی همین آدم هایی که الآن حاضر نیستند نوع لباساشون رو عوض کنن ... عوض می شن.یه روزی میاد که همه دنبال معنی دوست داشتن می گردن ولی پیدا می کنن چون اون موقع دیگه واژه ای به نام دوست داشتن وجود نخواهد داشت .اون روزه که همه می فهمن بدون داشتن آرزو هیچ تغییری بوجود نمی آید . این جمله به ظاهر خنده داره ولی اون موقع اشک همه رو در میاره می دونین چرا؟ چون تازه می فهمن که این مدت چقدر بیهوده زندگی کردن ! فقط خوردن ، خوابیدن و زندگی کردن بدون آرزو ، بدون عشق ، تازه می فهمن که نگاهی به اطراف خوشون نکردن آدم هایی رو ندیدن که تو رنج و عذاب زندگی می کردن تازه می فهمن که اون دختر کوچولوهایی که توی چهارراه ها وامیستادن ، توی سرما و گرما و با اون دستهای کوچولوشون گل می فروختند به خاطر پولش نبوده ، به خاطر این بوده که آدم ها یه کم کاراشون رو فراموش کنن ، یه کم دنبال معنی گل باشن. اون دخترکوچولوها خودشون رو فدا کردن تا معنی عشق و دوست داشتن فراموش نشد ولی این مردم بودن که همه چیز رو فراموش کردن . اون پسر کوچولوهایی که همه جا بودن و فال به مردم می دادن دلیلش پول نبود ، اونها نیازی به پول نداشتن ، اونها می خواستن مردم فقط یه نگاه کوچولو به آیندشون بندازن و ببینن دارن با زندگی شون چی کار می کنن ولی باز هم این مردم بودن که به راز فالها پی نبردن ، اونها فقط به پول فکر می کردن نمی دونستن که با اندک پولی که در مقایسه با پولهاشون خیلی کم بود می تونستن خودشون رو نجات بدن ، از رنج به شادی برسن ولی خودشون خواستن که این طور زندگی کنن خودشون خواستن که چشماشون رو به زیبایی های دنیا ببندن و فقط و فقط چیزهایی رو ببینن که به نظر خودشون مهم بود. کار ، پول ، خونه ، ماشین ، ویلا ، باغ اینها بودن که باعث شدن همه چشماشون رو از زیبایی های دنیا ببندن ، اینها باعث شدن تا مردم به راز دخترهای گل فروش و پسرهای فال فروش پی نبرن . اینها فقط اینها باعث شدن مردم آرزوهاشون رو فراموش کنن چه آرزوهای  مسخره ای ، چه خواسته های مسخره ای که با اومدن  پول فراموش شدن !

 

حالا فقط یه دعا می شه کرد و اون اینه که دعا کنیم اون روز زودتر برسه تا همه ی آدم ها بفهمن با خودشون ، با آینده شون ، با زندگی شون ، با بچه هاشون چی کار کردن . به امید اون روز ...

 





Design By : Pichak