سین برای سکوت

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه ،در خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است ؟

باز میخندم که خیلی ،گر چه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت ،میشود آیا کمی ؟

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودن میشود

باز تنها میشوم ، با یاد مهمانی که نیست

بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی ، کار آسانی که نیست

خیلی دلتنگتم بابا جون

 

 

 

جای خالیت را با خاطره هایت پر کرده ام.....

 

 

 

حرامم باد این روزگار گر بدون تو خوش باشم...

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
α¥êн ʝööñ§

وآســــه مـــَن تَنهــــآ چیــــزی کـــه خــــآصّــــه ؛ دیـــدَنِ "حَـــــــــرَمِـ آقـــــام عَبـــــآســـِ" وَاَلسَـــــــــلآمــ *: