شیرین :دی

نازنین امروز

توو یونی حراست به یه اکیپ گیر داده بود :دی گویا دختره گفته بود آخه هم شهریمه پسره

بعد ما که داشتیم رد میشدیم حراست می گفت :‌ خب همشهریته برادرت که نیس

محرم که نیس :))))))))))))))))))))

وای خیلی شیرین بود نازنین :دی فکرشو بکنین اونوقت الان همه باید برای ما اوکی

باشن چون همشهرین :دی استدلالش منو کشته :دی

اون روزم هم کلاسی تربیت ام داشت بهم توو سالن می گفت

توو خوابگاه چه حرکتی ساختن :دی

من یه هو دیدم حراست داره میاد

آروم بهش گفت : حراست !

حراستی اومده بود گیر داده بود چرا گفتی حراست :)))))))))))))))))))))))))

مگه چیکار میکردین ؟؟؟؟؟‌شما که کاری نمیکردین که :دی چرا گفتی ؟

منم جلو خنده مو نمیتونسم بگیرم :دی می خندیدم :دی

آخرش گفت مام مث شماییم هیچ فرقی با شما نداریم :دی

هی می خواستم بگم بابا این می خواست حرکات دست رو انجام بده خب اگه میدیدی

فک می کردی روانیه بیچاره :دی قاطی کرده :دی

انققققققققققد فلسفه بافت :دی منم فقط داشتم می خندیدم :دی..

خیلی باحال بود :دی

باحال تر اینکه امروز استاد قاط زد رفت :دی

گف من مربی بین الملل ام :دی دکترای فیزیولوژی دارم :دی

من فلانم :دی من بهمانم به من امر ونهی نکنین :دی

قهر کرد رفت :))))))))))))

همینم کم بود تربیت بندازه :دی

/ 0 نظر / 9 بازدید