شب .. انتظار .. صبح .. تنهایی

 شب سردی بود و من چشم به راه تو

به شوق دیدنت همه ی راه را دویده بودم !

اشک شوق بر چشمانم جاری بود و من هیچ کس را جز تو نمیدیدم !

با گل های مریمی که دوست داشتی

به پیشوازت آمدم !

همه ی آن گل ها را شاخه به شاخه به یاد تو چیده بودم ..

به پیشوازت آمدم ..

قبل از سپیده صبح من آنجا به عشق تو ..

ایستاده بودم !

تو آمدی .. اما انگار مرا نمی دیدی ..

به سویت آمدم اما رویت را از من برگرداندی ..

انگار خیلی های دیگر جز من آن جا بودند ..

همه ی آن شاخه های مریم را ..

به عشق تو به پسر بچه ای دادم که به چشم هایم خیره شده بود !

گویی آن پسربچه همه چیز ..

حتی بغض و سکوتم را از چشمانم می خواند !

پاییز 86

 

----

فقط یه سر به دفترخاطراتم زدم !‌ :)

 6 سال پیرتر شدم ..

/ 3 نظر / 22 بازدید
نیلوفر

سلام وبلاگ بسیارزیبایی داری به من هم سربزن[قلب]

بهروز

کسی را دوست دارم ولی افسوس او نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ولی افسوس نگاهم را نمیخواند به برگ گل نوشتم که من او را دوست دارم ولی او برگ گل را به زلف کودکی زد که او را بخنداند کسی را دوست دارم کسی را دوست دارم.. :=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:= سلام دوست عزیز وبتون عالیه خوشحال میشم یه سر بهم بزنین برا تبادل لینک اگه موافقی خبر بده[گل]

بهروز

کسی را دوست دارم ولی افسوس او نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ولی افسوس نگاهم را نمیخواند به برگ گل نوشتم که من او را دوست دارم ولی او برگ گل را به زلف کودکی زد که او را بخنداند کسی را دوست دارم کسی را دوست دارم... :=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=: دوست عزیز سلام وبتون عایه خوشحال میشم یه سر بهم بزنین براتبادل لینک اگه موافقی خبر بده[گل]