Feel of fear

نازنین

چند دقیقه ای گذشت ..

بهم گفت اگه یکی از اونا فک کنه با گفتن حقیقت ممکنه همین مکالمات مجازی رو هم

 از دست بده اونوقت چی ؟

دستام یخه یخ بود ..

حرف دلمو بلند گفتم ! گفتم خب نباید بترسه ..

باید بگه به هر قیمتی که شده .. چرا باید بترسه ؟

گف اگه خیلی ترسو باشه چی ؟

اگه فک کنه ممکنه حال رو هم از دست بده دیگه میمیره ..

گفتم نمی دونم ! شاید باید ریسک کنه ..

ته دلم آرزو کردم چیزی بگه ..

چیزی نگفت ..

گفتم می فهمم چقد سخته ولی اگه من باشم میگم ..

گف پس ترسو نیسی ..

اگه بترسی نمیگی ..

شاید راست میگفت ولی ترسوام !

چرا باید می ترسید ..

نمی دونم !

چقد دیگه باید منتظر می موندم تا بگه ..

هیچی نمی دونسم ..

بعد اون شب ..

هر روز و هر شب منتظر روشن شدن چراغش بودم ..

چراغ اون چراغ دل من شده بود ..

منتظرش بودم ..

 

...

 نازنین بخواب !

/ 0 نظر / 27 بازدید