آرامش ..

امشب آرامم.. اما انگار آرامش پس از طوفان است..

اعتماد نمیکنم ..

تو هستی .. خدا هست .. شب هست

و آسمانی پر از ابر..

همه چیزمحیاست برای رفتن ..

آماده ی پروازم ..

چشمانم را میبندم ..

به کجا رسیدیم ؟

دل آسمان ...

اینجا تاریک است

اما تو هستی و خدا

آرامم ..

اما آرامش پس از طوفان..

هرلحظه بیم فروپاشیدن این سکوت را دارم..

آنجا کسی برای ما دست تکان میدهد..

آه ...

چقدر پیر شده است پدرم ..

چقدر آرزو داشتم ریش هایش را پس از سفید شدن ببینم ..

آنجا را نگاه کن ..

دارد برایمان دست تکان می دهد ...

91.10.5

/ 2 نظر / 92 بازدید
92در92

عصر بخیرشادی باد . چ زیبا مینویسی .بهت تبریک میگم . اومیدوارم در مراحل نختلف زندگی موفق باشی ب منم سر بزن . ب آرزوهات برسی . ایام ب کام .

هلیا

اینارو خودت میگی