امروز

بعضی وقتا میشینم به زندگیم نگاه میکنم ..

نوشته هایی رو پیدا میکنم که چند سال پیش برای خودم یا هاله نوشتم ..

عقاید و افکارم ..

مثلا یه جایی براش نوشتم .. زندگی مث یه کاتالوگ توو دست ماست ! هرصفحه اش

عکس کسیه که باهاش آشنا میشیم .. بعد ما باید اون صفحه رو با ویژگی های اون آدم

پر کنیم .. فقط با ویژگی های خوب !

نباید غصه بخوریم اگه اتفاقی افتاد و جدا شدیم ..

چون مهم اون کاتالوگی هست که ما خودمون ساختیم ! از زیبایی هایی که دیدیم!

از خوبی هایی که دیدیم ! از مهربونی هایی که دیدیم !

چند سال از روی اون نوشته میگذره ! وقتی با خودم فک میکنم میبینم چقد خوب

میشد اگه همیشه زندگی رو همونجوری ساده میدیدم !

شاید تقصیری ندارم و هرکس دیگه ای جای من بود همین کارو میکرد !

شاید مقصرم و هیچ کس کارایی که من کردمو نمی کرد !

شاید و شاید و شاید !

تنها کلمه ای که این روزا توو سرمه !

خودمم نمی دونم چی توو سرم میگذره !

فقط می دونم خسته ام !

خیلی خسته !

از یونی هم خسته ام !

خیلی خسته !

خیلی خیلی !

دلم میخواس فردا آخرین روزی بود که این یونی میرفتم ..

تا خوشی هاش یادم میموند ..

هرچند که من این یونی رو با گریه شروع کردم ..

و نمی دونم تا حالا توو این چند ترم چیکار کردم ..

ولی باز لحظه های خوبی داشتم که ارزش اینو دارن که یادم بمونن ..

اما میترسم بیشتر از این جلو برم ..

خسته ام !

/ 0 نظر / 21 بازدید