... این شعر هم تقدیم به شما ...

از خدا صدا نمی رسد

 

ای ستاره ها که از جهان دور

چشم تان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و بشر شنیده اید ؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید ؟

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در بی تباهی شماست !

گوش تان اگر به ناله ی من آشناست ،

از سفینه ای که می رود به سوی ماه ،

از مسافری که می رسد ز گرد راه ،

از زمین فتنه گر حذر کنید ‍!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین ،

هر کجا ، به هر که می رسی ،

خنجری میان مشت خود نهفته است !

پشت هر شکوفه ی تبسمی ،

خار جانگزای حیله ای شکفته است !

آنکه با تو می زند صلای مهر ،

جز به فکر غارت دل تو نیست !

گر چراغ روشنی به راه تست !

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است !

ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است !

در زمین ، زبان حق بریده اند ،

حق ، زبان تازیانه است !

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه ی شبانه است !

ای ستاره ، باورت نمی شود :

در میان باغ بی ترانه ی زمین ،

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وانکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است !

ای ستاره ، باورت نمی شود‌:

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بیکرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپید نیست

رنگ چهره ی زمین پریده است !

آن شقایق شفق که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

دود و آتش به آسمان رسیده است !

قلب مردم به خاک و خون تپیده است !

ابرهای روشنی که چون حریر ،

بستر عروس ماه بود ،

پنبه های داغ های کهنه است !

ای ستاره ، ای ستاره ی غریب

از بشر مگوی و از زمین مپرس .

زیر نعره ی گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده ی خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش ازین مپرس

بیش ازین مپرس !

ای ستاره ، ای ستاره ی غریب !

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ؟!

بگذریم ازین ترانه های درد

بگذرین ازین فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره ، شب گذشت ،

قصه ی سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو ،

می گریزد از فغان سرد من ،

گوش از ترانه بی نیاز تو !

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد .

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته ی تو بسته می شود

بی تو ، در حصار این شب سیاه

عقد

/ 10 نظر / 5 بازدید
صالح

سلام عجب شعری از مشيری انتخاب کردين در مورد تبادل لينک هم همين بس که بايد دوستان خوب رو لينک کرد من شمارو لينک کردم

ارزو

سلام ارزو جون خوبی گلم معلومه همهی ارزوها خوبن نفسم وبلاگت خيلی قشنگه به منم سر بزن خوشحال ميشما

ی

زمين-فضا

علی (معلم)

یاد خدا آرامبخش قلب هاست سلام شعرهای مشیری همه اش زیباست و آموزنده هم دردو هم درمان تویی راحت فزای جان تویی یک حلقه بر دل می زنی صد عقده را وا می کنی خوانی مرا در خلوتت بر خوان وجود و رحمتت یک شب مرا قدری چنین صد ساله بر پامی کنی گفتی اگر حق جو شوم در کوی مستان جویمت حالا که من می جویمت عهد خود حاشا می کنی موفق باشید التماس دعا

ربه کا

سلام بازم ايول مثل قبل با اين تفاوت که روز به روز بهتر ميشه راستی من شما رو لينک کردم منتظرم بازم بيا بای

آرزو

سلام آرزو جونم . یه زحمت و یه خواهش ازت دارم اینکه یه سری تصاویر خیلی خوشگل در رابطه با عروسی و تبریک عروسی میخواهم که برای مطلب جدیدم توی وب نیاز دارم چون دیدم خیلی خوش سلیقه هستی از شما این را خواستم اگه بتونی کمکم کنی ممنون میشم آخه فردا دوشنبه عروسی خواهر زاده ام توی مشهده و من نتونستم برم ممنون فعلا

سایه

سلام آرزو جان ببخش منو عزيز دلم که خيلی دير اومدم اينجا! شعرايی که انتخاب کردين خيلی زيباست! من عاشق اين شعر مشيری هستم ..ما اگر زخاطر خدا نرفته ايم پس چرا به داد ما نميرسد؟