..

اما در بین آن همه عروس ..

خانه ی ما سیاه پوش بود و تاریک بود ..

تا چشمم به پرچم های سیاه می افتاد پاهایم قفل میشد ..

می ایستادم و به خانه نگاه میکردم ..

اینجا همان جایی ست که تا دیروز سفیدپوش بود ..

همان جایی که من بال پرواز داشتم ..

دیروز روی ماشین جلوی در .. آدم برفی ساخته بودم .. به چه بزرگی ..

اما حالا ..

چیزی نمی بینیم ..

جز اعلامیه هایی که وقتی میبینم همه ی وجودم متلاشی می شود ..

یک نفر در اتاق پیچ و مهره ی تخت ها را باز میکند و من زار زار گریه میکنم .. آخر این

پیچ ها به دست بابای من محکم شده بودند .. شما را به خدا باز نکنید ..

با خودم فکر میکنم جای دستان او هنوز روی چه چیزهایی هست تا ببوسم ؟؟؟؟

دیووانه وار فکر میکنم ..

هیچ کس تنهایم نمیگذارد ..

میترسند بمیرم ..

یکی یکی در اتاق را باز میکنند و اصرار برای شام ..

من با گریه فریاد میزنم " شام مرگ بابا ؟‌ "

دلم برای اطرافیان میسوزد ..

به زور می خورم و کفر می گویم ..

کفر ..

کفر ...

اما من می دانم .. یقین دارم همه چیز امتحان خداست و مرگی در کار نیست..

یقین دارم فردا صب که بیدار شوم زنگ میزنند و میگویند مرگی در کار نبوده ..

همه چیز یک اشتباه بوده ..

یک اشتباه خنده دار ..

شب را تا صب نذر می کنم ..

دعا می کنم ..

گریه میکنم ..

نذر میکنم به همه کسایی که اعتقاد دارم ..

نذر می کنم و نذر می کنم ..

صبح می شود .. گوش به زنگم ..

فقط یک تماس میتواند امید را دوباره به زندگی من برگرداند ..

میتواند همه چیز را جبران کند ..

حتی گریه های دیروز را ..

همه چیز عوض میشود اگر این تلفن لعنتی زنگ بخورد ..

اما خبری از زنگ نیست ..

میلرزم و نمی دانم چه چیزی در انتظار ماست

تا اینکه اطرافم شلوغ تر میشود ..

می فهمم خبری در راه است ..

یک امتحان سخت تر ..

یک مرحله ی سخت تر ..

یکی کنارم مینشیند و می گوید الان بابا را می آورند .. تو را به خدا آرام باش..

یا خدا ..

همه ی وجودم سست میشود .. یک چیزی در سراسر وجودم فرو می رود ..

چشمانم سیاهی میرود .. صدایی میشنوم .. صدای گریه و ذکرهایی دیگر ..

صدایشان در گوشم قطع و وصل میشود .. متوجه حرفهای بقیه نمیشوم..

با احترامی که همیشه بین ما بود .. نزدیک بابا میروم ..

هنوز امیدوارم بلند شوی .. دستانم را بگیری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هنوز نذر میکنم ..

در دلم برای همه ی امامان نذر می کنم ..

یک نفر که نمی بینم کیست مرا از پشت میگیرد ..

با آن همه سستی قوی شده ام .. کسی نمی تواند مرا از او دور کند ..

کنارش زجه میزنم و  گریه می کنم .. التماسش می کنم برگردد ..

التماسش می کنم ..

قسمش میدهم برگردد ..

اگر برود دیگر امیدی نیست به برگشتنش ..

قسمش می دهم ..

میبرند و حالا یک آمبولانس جلوی در منتظر ماست ..

روی پله ها مینشینم و به پشت آمبولانس زل میزنم ..

کسی که آنجاست همه ی وجود من است ..

شما را به خدایی که میپرستید نبرید ..

/ 2 نظر / 23 بازدید
...

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی..